دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان در کنار تو, نویسنده نسیم مررمضانی

رمان در کنار تو

  • زبان فارسی
  • 27.2K 👁
  • 125 ❤️
  • 170 💬

خلاصه رمان عاشقانه در کنار تو

غزل، دختری یتیم با قلبی سرشار از امید، در آستانه جوانی با عشقی ناگهانی روبرو می‌شود که زندگی‌اش را زیر و رو می‌کند. در میان رازهای خانوادگی و سنت‌های پیچیده، او باید برای یافتن هویت و عشق واقعی خود مبارزه کند. "در کنار تو" داستانی عاشقانه و پر فراز و نشیب از دختری است که در جستجوی خوشبختی، با چالش‌های غیرمنتظره‌ای روبرو می‌شود. آیا غزل می‌تواند در این مسیر پر پیچ و خم، عشق گمشده‌اش را پیدا کند و در کنار معشوق خود به آرامش برسد؟ این رمان، سفری است پر از احساسات ناب و لحظات فراموش‌نشدنی که خواننده را تا انتهای داستان همراه خود می‌سازد.

قسمتی از متن رمان در کنار تو

پروین خانوم و شوهرش چند سالی می شد که همسایه ما بودند بچه ای نداشتند . اما در عوض خانه شان همیشه پر از میهمان بود . من هیچ وقت حسرت نداشتن بچه را در چشمشان ندیدم انگار همینطور از زندگیشان راضی بودند . پژمان برادر پروین خانوم سربازیش را که تمام کرد آمد و در محله ما یک مغازه باز کرد مغازه خدمات کامپیوتری .قبل از این دو سه باری دیده بودمش وقتی با پدر مادرش می آمد و به خواهرش سر می زد اما از وقتی مغازه زده بود بیشتر می دیدمش. سر به زیر و محجوب بود .تا به حال ندیده بودم وقتی با کسی حرف می زند سرش را بلند کند . چند باری برای خرید یا استفاده از اینترنت به مغازه اش رفته بودم .من دورادور او را می دیدم و بدون اینکه خودم بخواهم یا بفهمم عاشقش می شدم . اما چه فایده کاری از دستم بر نمی آمد گاهی با خودم می گفتم:
ای کاش او عاشقم می شد و من از چیزی خبر نداشتم در اینجور مواقع پسر که باشی راحت حرف دلت را به زبان می آوری و تکلیف خودت را با دلت معلوم می کنی . اما امان از روزی که دختر باشی باید آنقدر در خودت بریزی تا زمان تکلیف را معلوم کند .یا طرف هم دلش گیر است و به سراغت می آید .یا اینکه نه و به سرا غ کس دیگر می رود که در این صورت فقط خود خدا می داند که در دل آن دختر بی نوا چه غوغایی به پا می شود . اما خب هستند دخترانی که عرف را زیر پا می گذارند و حرف دلشان را به زبان می آورند که آن وقت باید پی نه گفتن طرف مقابل را هم به تن بمالند . ولی من نمی توانستم این ریسک را انجام دهم چون به نظرم دختر مثل گل نازک و شکننده است اگر این علاقه دو طرفه نبود آنوقت میشکستم . برای همین ترجیح دادم علاقه ام را در دلم نگه دارم . با خودم می گفتم :هر روز میرم و یک نظر از پشت شیشه مغازه فقط می بینمش اگه قسمت هم باشیم خدا خودش کمک میکنه .
دو روز از قضیه خواستگاری گذشت. بعد از ظهر بود . در اتاق نشسته بودم و به مژگان دیکته می گفتم:
باغبان_ آسمان نوشتی؟
_ آره عمه یه کم یواشتر چقدر می گی نوشتی ،بنویسم می گم دیگه!
مژگان حق داشت اصلا حواسم نبود کلمه ها را تند و تند می خواندم و چشمم به تلفن بود . دو روز بود آرام و قرار نداشتم همه اش گوش به زنگ بودم .یا زنگ خانه یا تلفن . بالاخره طاقت مژگان هم طاق شد و غرغر کنان گفت:
اصلا نمی خوام تو دیکته بگی می رم پیش مامانم .
و من از خدا خواسته چیزی نگفتم و گذاشتم برود.
از دست مهین حرصی بودم با خودم می گفتم :
حتما چون سرد جواب داده پروین خانوم پشیمون شده و رفته . در همین افکار بودم که تلفن خانه زنگ خورد . یه بوق ،دو بوق، از جا پریدم و رفتم سمت گوشی تلفن ، صدای مهین را از اتاق بغلی می شنیدم داشت به درس های بچه ها رسیدگی میکرد . گوشی را بر داشتم :بفرمایید: سلام
_سلام غزل جان حالت خوبه؟
ممنون شما؟
_ پروینم اگه ممکنه گوشی رو بده زن داداشت.
هول شدم با خوشحالی جواب دادم:
بله بله حتما .
چشمهایم را روی هم فشردم و گوشی را در دستم چلاندم و ذوق زده مهین را صدا زدم:
مهین جون، زن داداش بیا تلفن با تو کار داره.
مهین آمد سمت من همینطور که گوشی را از دستم می گرفت با اشاره پرسید
کیه؟
لب زدم: پروین خانوم.
مهین پشت چشمی نازک کردو گوشی را از دستم گرفت : سلام پروین جون خوبی؟ _ _ والا چی بگم هنوز به جواد چیزی نگفتم _
_ امشب بهش میگم و دیگه تا فردا شب خبرتون می کنم _
_پس باشه خودتون تماس بگیرید _
_ باشه باشه قدمتون سر چشم _
_به خانواده سلام برسون خداحافظ .
گوشی را گذاشت سر جایش و کمی این پا و آن پا کرد و همینطور که خیره نگاهم میکرد گفت: یعنی تو تصمیمت رو گرفتی؟
با سر جواب دادم بله .
_ پس من امشب با جواد در میون می زارم .
غرغر کنان لب زدم زحمت می کشی ! _
چیزی گفتی؟
_ نه نه فقط گفتم ممنون از لطفت
شب که جواد به خانه برگشت ؛از لحظه ورودش شروع کردم به اشاره به مهین:
بگو دیگه.
مهین هم قیافه می گرفت و می گفت:
حالا صبر کن .
شام را که خوردیم ؛من سریع ظرف ها را جمع کردم و بردم آشپزخانه و مشغول شستن شدم. مهین آمد و فنجانی چای برای شوهرش ریخت و رفت کنارش نشست . بچه ها را هم فرستاد اتاقشان و با من من شروع کرد
:میگم جواد ........
جواد:چیزی می خوای بگی ؟خب بگو .
مهین: آره راستش در مورد غزله .
جواد:بگو می شنوم . چی شده
مهین: چیزی که نشده خواستگار پیدا شده براش.
جواد یک قلپ از چایش نوشید و گفت :
خب اینکه موضوع جدیدی نیست. اصلا نمی خواد به غزل چیزی بگی. بچه حواسش پرت می شه. بذار درسشو بخونه به یه جایی برسه خودت دست به سرشون کن مثل همیشه. بعد همانطور که لمیده بود چایش را هورت کشید. من هم به جای شستن ظرف ها حواسم پیش آن ها بود . مهین ثانیه ای مکث کرد و ادامه داد :
اخه این دفعه فرق داره !
جواد اخم هایش در هم رفت :
چه فرقی؟
مهین آب دهانش را قورت داد و گفت:
پروین خانوم هست، برا برادرش غزل رو می خواد . خیلی هم اصرار می کنه . هیچ جور هم کوتاه نمیاد.
جواد اخم هایش غلیظ تر شد و گفت: بیخود اصرار میکنه . مگه غزل چند سالشه که بخواد شوهر کنه و زندگی بگردونه؟
مهین : نه آخه .......
جواد:همین که گفتم آخه ماخه هم نداره .
غزل تا دانشگاه قبول نشده حق ازدواج نداره .
من که بغض گلویم را گرفته بود. دیگر بی طاقت شده بودم و می خواستم از آشپزخانه بیرون بیایم و چیزی بگویم که مهین حرف را از سر گرفت:
شما هم چقدر بی طاقتی می دونم تو به غزل به چشم امانت و یادگار مادر خدا بیامرزم نگاه می کنی. اما به نظرم درست نیست که همینطوری همه ی خواستگاراش رو رد میکنی شاید نظر خودش چیز دیگه ای باشه من می گم بذار ایندفعه به غزل بگیم ببینیم چی میگه اصلا؟
جواد غرید: لازم نکرده اون بچه ست عقلش به این چیزا قد نمی ده .
مهین:والا همچینم که شما میگی بچه نیست .
جواد آمد چیزی بگوید که مهین حرف آخر را زد :من از پس پروین خانوم بر نیومدم خیلی اصرار کرد. گفت واسه فردا میان خونمون .اصلا خواستگاری نه ، به رسم همسایگی.
منم، گفتم :
به آقا جواد بگم بعد، پروین خانم گفت :


بیشتر بخوانید
نظرات رمان در کنار تو
  • حلما

    0

    رمان خیلی قشنگی بود هر چند رمان ها ی خیلی طولانی رو دوست ندارم ولی از خوندن این رمان لذت بردم و دست نویسنده درد نکنه

    ۴ هفته پیش
  • نسیم میررمضانی | نویسنده رمان

    ❤😍

    ۴ هفته پیش
  • شکوفه

    0

    واقعاواقعاعالی بود موفق ترین باشی

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    قشنگ بود فقط خیلی از زندگی بقیه تعریف شده بودو رمانو طولانی کرده بود یکیم خیلی یهویی به جلو میره مثلا یهو ده سال شیش سال میرفت جلو

    ۱ ماه پیش
  • nana

    0

    واقعا قشنگ بود واااااقعا عالیییی بود اشکم در اومد که تموم شد یکی از قشنگ ترین رمان هایی بود که خوندم و حقیقتا ن یکی بلکه قشنگترینش بود قلمتان مانا ❤️❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • نسیم میررمضانی | نویسنده رمان

    خوشحالم که اینقدر خوشتون اومده 😍

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    اگه میشه رمانهای دیگه تون هم معرفی کنین تا بخونیم ممنونم

    ۲ ماه پیش
  • نسیم میررمضانی | نویسنده رمان

    روزی که ابرها کنار می روند

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    رمانتون واقعا قشنگ و آموزنده بود قلمتون مانا موفقیتتون روزافزون🌹♥️

    ۲ ماه پیش
  • آسمان

    0

    رمان قشنگی بود با خیال راحت میتونی بخونی با سانسور مسائل *** ،عالی بود

    ۲ ماه پیش
  • ستایش

    0

    رمانتون حس و حال خیلی عجیب و قشنگی داشت ممنون از قلم زیباتون

    ۲ ماه پیش
  • مها

    1

    خسته نباشید، زیبا و خواندنی بود لذت بردم

    ۲ ماه پیش
  • Zizi

    1

    عالی بود عالیییی خیلی رمان قشنگی بود😍🥲

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    2

    رمان بسیار بسیار زیبایی بود هر چی بگم کم گفتم داستان عالی داشت با چند خط آخر رمان نمی دونم چرا بغض کردم خلاصه دستت درد نکنه نویسنده خسته نباشی گلم

    ۲ ماه پیش
  • نسیم میررمضانی | نویسنده رمان

    خوشحالم که خوشتون اومد

    ۲ ماه پیش
  • man

    1

    سلام نویسنده عزیز،ممنون بابت رمانتون ، قلمتون مانا و خسته نباشید

    ۳ ماه پیش
  • نجمه

    2

    خیلی خوب بود اما قصه ی اطرافیان خیلی طولانی اش کرده بود

    ۳ ماه پیش
  • کبری نظری

    2

    نسیم عزیزم خیلی محواین داستان شدم واقیعت خیلی اززندگی بود ومن مجذوب این داستان شدم بشما تبریک میگم تحسین میکنم این افکار زیبا را

    ۳ ماه پیش
  • نسیم میررمضانی | نویسنده رمان

    ممنون از لطف شما دوست عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    1

    رمان قشنگی بود ولی بنظرم نیازی نبود انقد طولانی بشه

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!