افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت پنجم :
قبول کردنِ این موضوع که پدرش بیست روزی هست که فوت شده و او تازه به این ماجرا پی برده، روحش را اذیت میکرد، چون خاری که در عمقِ جان فرو رفته و آرام آرام میخشکاند.
چشمهیِ وجودش خشک بود، چون کویری تشنه در اوجِ تابستان. پلکهایش تکان نمیخورد، ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

....
0اخ الهی پناهی🤧🤧🤧🤧 . درکت میکنم منم هم تصادف کردم و هم مامانمو تو ۶ سالگی از دست دادم میفهممت😔✌🏼