افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت چهارم :
محترم، چون ابری که در خود میبارد، بیصدا شروع به گریستن کرد و سیلاب اشکهای پنهانش، در اعماق روحش، طغیان کرد. یاسمین، چون پناهگاهی امن در طوفان، مادرش را در حصار آغوش خود گرفت و نوازشهایی نرم، بر کمر مادرش نشست تا او را به ساحل آرامش برساند.
...در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

حنانه
0تا اینجا رمانتون منو جذب کرده یه جورایی کنجکاو شدم . البته رمان ادبیه و هر خطی که میخونی باید بیشتر از حد معمول تمرکز داشته باشی تا متوجه بشی . با این حال من دوست دارم