افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت ده :
عرفان، با تمارضی استادانه، بازویش را گرفت و بیخود و بیجهت، چون بازیگری در صحنه تئاتر غم، شروع به ناله کرد و گفت:
«یادم رفته بود کمربند مشکی داری! من غلط بکنم تو رو بگیرم اینجوری همیشه کبودم. آخ چقدر دستت سنگین شده دختر!»
پناه که از ا ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

پریسا
0خیلی قشنگه ❤️ واقعا عمش مقصر مرگ پدرش بوده🧐