پارت ده :

عرفان، با تمارضی استادانه، بازویش را گرفت و بی‌خود و بی‌جهت، چون بازیگری در صحنه تئاتر غم، شروع به ناله کرد و گفت:

«یادم رفته بود کمربند مشکی داری! من غلط بکنم تو رو بگیرم اینجوری همیشه کبودم. آخ چقدر دستت سنگین شده دختر!»

پناه که از ا ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!