پارت هجده :

محترم، با حالتی بیمارگونه و ناامید، تنها یک «باشه» گفت و سپس به جستجوی نگاه‌های نگران خدمتکارها پرداخت. او از همه خواست تا روبروی درب آشپزخانه جمع شوند. در کمتر از پنج دقیقه صدای قدم‌های لرزان و مضطرب تمام خدمتکارها به پناه فهماند که همه‌ی خدمه به صف ایستاده‌اند، مانند سربازانی که در برابر فرمانده‌شان ایستاده‌اند.
دست‌هایش را پشت سرش به هم گره زده و با صدای رسایی که آمیخته به خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    1

    بیچاره پناه عرفان چرا ۸ ماه ولش کرده؟

    ۹ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    زیبا نوشتم که بخاطر شعبه جدید کارخونه رفته تهران

    ۹ ماه پیش
کپی شد!