افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت هجده :
محترم، با حالتی بیمارگونه و ناامید، تنها یک «باشه» گفت و سپس به جستجوی نگاههای نگران خدمتکارها پرداخت. او از همه خواست تا روبروی درب آشپزخانه جمع شوند. در کمتر از پنج دقیقه صدای قدمهای لرزان و مضطرب تمام خدمتکارها به پناه فهماند که همهی خدمه به صف ایستادهاند، مانند سربازانی که در برابر فرماندهشان ایستادهاند.
دستهایش را پشت سرش به هم گره زده و با صدای رسایی که آمیخته به خ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

راز
1بیچاره پناه عرفان چرا ۸ ماه ولش کرده؟