افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت هشتم :
پناه کمی درنگ کرد و در آخر سوال ذهنش را پرسید.
«به پلیس خبر دادین؟ شاید پرهام اون کسی که میخواست من رو بکشه رو دیده باشه!»
محترم با لحنی که کمی دلخور به نظر میرسید گفت:
«پرهام گفت فردا به پلیس زنگ میزنه. تا هم حال تو بهتر ب ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

بهار
0سلام عزیزم تازه با قلمت آشنا شدم و تا الان عالی بوده موفق باشی و ممنون بابت این قلم زیبا