پارت نوزده :

عرفان کلافه و عاصی پوفی کشید و در موهای بلند مشکی رنگش دستی کشیده که باعث شد چند تار از آنان دوباره بر روی پیشانی‌اش بیفتد و سپس با لحن پشیمانی زبان باز کرد:
«پناه عزیزم! منظوری نداشتم، یعنی...»
سکوت کرد نمی‌دانست باید چطور کارش را توجیه کند، پناه دستانش را در هم قلاب کرد و با طعنه گفت:
«این مدت کجا بودی آقای مهرجو؟ مقام جدید تو کارخونه گرفتید تحویل نمی‌گیرید! البته خب شما کجا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دریا

    1

    من فکر میکردم کسایی که قاتل پدرش بودن نمی ذارند پیوند بهش برسه،ولی انگار دشمنای واقعی هم خون هاشند

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    همینو بگو

    ۵ ماه پیش
  • لیلی

    1

    نفهمیدم شما گفتی یه سال بعد الان شد ۲سال بعدشم چطور ممکنه آدم برا دختری که اینقد بهش حساسه ۸ماه حتی یه زنگم نزنه ؟؟؟؟ مخم کوچیکه نمیکشه😅

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    نه دو سال نشد که زیبا، همون یک ساله. کلا کسی که دم از حساسیت و عشق میزنه وقتی رقیبی نداره، زیاد پیگیر نیست، دیدم که میگم

    ۸ ماه پیش
  • محیا

    3

    خیلی پست فطرته این عمه و عرفان نباید کوتاه بیاد

    ۹ ماه پیش
کپی شد!