افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت سوم :
صدای جویدن ناخن که توسط یاسمین صورت میگرفت به خوبی گوشهایش را آزار میداد، صدای پچپچ که به احتمال زیاد برای محترم بود و صددر صد در حال گفتن ذکر به گوشش رسید.
بوی آشفتگی و مغشوش بودن این مادر و دختر را به خوبی احساس میکرد.
آخرین توانش را به میدان آورد. پلکهای سنگین و چوبینش، با تقلایی زجرآور، آهسته لغزیدند. لبخندی محو، چون سایهای گریزان، بر گوشهی لبانش نشست؛ اما این تبسمِ کوتاهعمر، به سرعت، در هجوم بیم و وحشت، رنگ باخت و پژمرد. ذهنش فریاد کشید:
«این غیر ممکن است!»
آن دو گوی سیاه چشمانش، که اکنون پنجرههایی مه گرفته به دنیای بیرون بودند، تنها کورسویی از نور را، آن هم چون شبحی مبهم و لرزان، به درون روحش راه میدادند. بارها پلکهایش را، چون بالهای پرندهای زخمی، به هم زد، اما نتوانست هجوم بیامان ترس را، که چون سمی سرد در رگهایش میدوید و دستان و لبان خشکیدهاش را به لرزه میانداخت، مهار کند. نتوانست طوفان دلهره را، که در اعماق وجودش میپیچید و معدهاش را به آشوب میکشاند، رام کند. پناه، اکنون، چون عروسکی که نخهایش گسسته، در اوج عجز و درماندگی غرق بود؛ عاجزتر از هر لحظهی گذران.
با ترسی یخزده که تا اعماق استخوانهایش رخنه کرده بود، کلمات، چون پارههای بلور، با لکنت از لبانش چکیدند:
«من… هیچ… هیچی… نمی… بینم!»
فریادی بیصدا از اعماق جانش برخاست و در فضای بیرمق اتاق چرخید. شاید در آن برهوتِ ناامیدی، روحش تنها به ریسمان باریکِ یک دلیل واهی چنگ میزد؛ دلیلی مسخره که نجوا کند: «طبیعی است، بالاخره بیست روز تمام، چشمانت در اسارت این باند زمخت و بیرحم، زندانی بودهاند.» اما این زمزمهی امید، تنها خیالی واهی و پوچ بود؛ سرابی فریبنده در صحرای بیکرانِ ترس. خیالی که برای برآورده شدنش، با تمام قوا، چنگالهایش را به ملحفهی سفید و بیگناه بیمارستان فرو برد و در اعماق دلش، دعایی بیصدا، از هر سورهی کوچک و بزرگی که در حافظه داشت، طلب بخشش و نجات میکرد؛ نجواهایی که تنها گوش فلک را میشنید.
«یا خدای» محترم، ترسش را چندین برابر کرد و همین باعث شد یک درصد امید دلش نابود شود، دکتر با لحنی که به شدت ناامید به نظر میرسید گفت:
«پناه جان، من تمام تلاشم رو بابت چشمهات کردم، خرده شیشههای زیادی رو از چشمهات خارج کردیم اما مثل این که قرنیهی چشمت دچار مشکل شده و آسیب دیده.»
صدای پرهام را شنید که نگران، با لحنی که سعی در آرام بودن داشت سوال پرسید:
«باید چکار کنیم آقای دکتر؟»
صدای خراشندهی خودکار دکتر بر کاغذ، همچون تیغی تیز، بر روح و روان زخمی پناه فرود آمد و در هر ضربه، زخمهای پنهانش را با بیرحمی شکنجه میداد؛ گویی جوهری از جنس درد، بر دفتر سرنوشتش جاری میشد.
«درخواست پیوند بدید چون این نابینایی ژنتیک و از اول عمرش نبوده، بعد از عمل دوباره بینایش برمیگرده و هر چه زودتر عمل بشه بهتره.»
این کلمات، همچون پتکی سرد و آهنین، بر سرِ پناه کوبیده میشدند؛ او هنوز در شوک بیرحمانهی جملاتی بود که از دهان دکتر بیرون میجهید و او را، با بیتفاوتی محض، یک «موجود کور» مینامید. پناه مهرجو، با چشمان مشکی و درخشانش، که زمانی پدرش آنها را به برکههای پر از زندگی مادرش تشبیه میکرد، حالا چون گنجشک کوچکی در چنگال بیرحمِ تاریکی و بینوری گرفتار شده بود؛ تاریکیای غلیظ و چسبنده که ذرهذره نور امید را از او میربود.
آه، چه بلایی بر سر آن چشمان زیبا، این آینههای روحش، آمده بود؟ دیگر آن چشمان نمیتوانستند یادآور عشق شورانگیز علی باشند؛ عشقی که روزگاری چون نغمهای شیرین و جاودانه، در رگهای قلبش طنینانداز بود و اکنون، تنها پژواکی دردناک از آن باقی مانده. او ناگهان، نه در تاریکی فیزیکی که در خاموشی مطلق روح، فرو رفت؛ خاموشیای که مانند ابرهای سیاه و متراکم، آسمان زلال و روشن زندگیاش را به یکباره بلعیده و در خود غرق ساخت. احساس تنهایی، چون خنجری زهرآلود، و عدم دیدن، همچون زنجیرهایی از جنس سرب، او را در آغوش خود فشرده و آغوشی سرد و خفقانآور که به آرامی او را به سوی مرگ میکشاند؛ مرگِ روح، مرگِ امید. ای کاش مرگ حقیقی فرا میرسید و او را از این ورطهی کوری و ندیدن، این زندان تاریک ابدی، نجات میداد.
پناه، چشمانش را، چون پروانههایی سرگردان در قفسی تاریک، به هر سو میچرخاند، شاید دریچهای از امید گشوده شود یا کورهسویی از روشنی بدرخشد؛ اما دنیایش، پردهای از مه و دود، یاسآلود و مبهم بود. دیگر مرز میان سایهها و حقیقت، افراد و اشیا، در دیدگان بیفروغش قابل تشخیص نبود و این، تلخترین پردهی نمایشِ سرنوشتش بود؛ پردهای که با هیچ پرتو نوری کنار نمیرفت.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم نظر لطفته سعی کردم با این کار سبک موضوعات رو هم خاص کنم
۵ ماه پیشهستی
0آخییی چشماش تو عکس خیلیی خوشگله😢
۶ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
آره ☺️
۶ ماه پیشنسیم
2الهی. یه سوال مامانش فوت کرده؟. حالاهم باباشو از دست داده😔😔✌🏼
۷ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
آره عزیزم مامان پناه فوت شده
۷ ماه پیشنسیم
1😔😔 ناراحت شدم
۷ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
🤧
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

لیلا-
0تا اینجا بسیار جذاب👌💕 و خانم رمضانی نکته جالب در آثار شما وجود شخصیت هایی با نقص عضوی از بدنشون هستش ، این دغدغمندی و توانایی نگارش و درک واقعا تحسین برانگیزه