پارت هفده :

با صدای عمه‌اش فاطمه به خودش آمد.
«دیشب خواب داداش علی رو دیدم که ازم خواست تو رو تنها نذارم...»
پناه حرفش را با پوزخند صداداری قطع کرد اما فاطمه از رو نرفت و ادامه داد.
«علی بهم گفت، تو رو پیش خودم ببرم.»
پناه که از سر حرص یا شاید بی‌حوصلگی با انگشتش روی میز ضرب گرفته بود گفت:
«آهان! احیاناً بابام راجع به کارخونه صحبت نکرد؟»
فاطمه با صدای بغض‌دارش دستمالی برداشت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    خیلی شبیه یه سریال کره ایه

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    🫤 چه فیلمی؟

    ۷ ماه پیش
  • لیلی

    2

    چقد زود رفت یه سال بعد انتظارشو نداشتم

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    همچین زودم نبود ها

    ۸ ماه پیش
کپی شد!