افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت هفده :
با صدای عمهاش فاطمه به خودش آمد.
«دیشب خواب داداش علی رو دیدم که ازم خواست تو رو تنها نذارم...»
پناه حرفش را با پوزخند صداداری قطع کرد اما فاطمه از رو نرفت و ادامه داد.
«علی بهم گفت، تو رو پیش خودم ببرم.»
پناه که از سر حرص یا شاید بیحوصلگی با انگشتش روی میز ضرب گرفته بود گفت:
«آهان! احیاناً بابام راجع به کارخونه صحبت نکرد؟»
فاطمه با صدای بغضدارش دستمالی برداشت

لطفا صبر کنید...

زهرا
0خیلی شبیه یه سریال کره ایه