پارت شانزده :

بالاخره چهلم علی مهرجو، شخصی که پناه به شدت دلتنگ آن شده بود فرا رسید؛ همه‌ی اقوام بر سر مزار جمع بودند و هر کدام به او تسلیت می‌گفتند، یاسمین هم دقیقاً کنارش ایستاده بود و هر کسی که به او تسلیت می‌گفت را معرفی می‌کرد، پناه هم با تبسم کمرنگ سعی در این داشت که از مهمان‌هایش تشکر کند.
صدای گریه‌ی فاطمه همچون زوزه‌ی باد در دل شب، پناه را آزار می‌داد. او با تمام وجود می‌دانست که تنها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    2

    یه عده عادت داریم برای هر آدم وهراتفاقی اظهار نظر کنیم برای قلب وفکر هم قضاوت کنیم وبشکنیم اون دلی که شکسته بود واااای

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    🤧🤧

    ۸ ماه پیش
کپی شد!