افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت پانزده :
عرفان نیز درون ماشین نشست و در حالی که ماشین را به حرکت در میآورد سخن گفت:
«دو هفته دیگه مراسم چهلم دایی علی رو اینجا برگزار کنیم؟»
پناه در حالی که کاملاً تکیه به صندلی ماشین زده بود سخن گفت:
«نه، یه رستوران برای پذیرایی بگیرین!»
عرفان سری تکان داد و گفت:
«باشه، من تمام کارای پذیرایی و دعوت مهمونها رو انجام میدم.»
پناه در حالی که سرش به سمت خیابانی که اصلا نمیدی

لطفا صبر کنید...

هستی
1با اینکه عرفان هیچ کاری نکرده ولی اصلا حس خوبی بهش ندارم.نمی دونم چرا