پارت پانزده :

عرفان نیز درون ماشین نشست و در حالی که ماشین را به حرکت در می‌آورد سخن گفت:
«دو هفته دیگه مراسم چهلم دایی علی رو اینجا برگزار کنیم؟»
پناه در حالی که کاملاً تکیه به صندلی ماشین زده بود سخن گفت:
«نه، یه رستوران برای پذیرایی بگیرین!»
عرفان سری تکان داد و گفت:
«باشه، من تمام کارای پذیرایی و دعوت مهمون‌ها رو انجام میدم.»
پناه در حالی که سرش به سمت خیابانی که اصلا نمی‌دی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    1

    با اینکه عرفان هیچ کاری نکرده ولی اصلا حس خوبی بهش ندارم.نمی دونم چرا

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    شاید 🤷

    ۷ ماه پیش
  • محیا

    2

    امیدوارم پناه مثل این عکس زیبا دوباره چشمانش رو به دست بیاره😔😔

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️