پارت پانزده :

عرفان نیز درون ماشین نشست و در حالی که ماشین را به حرکت در می‌آورد سخن گفت:
«دو هفته دیگه مراسم چهلم دایی علی رو اینجا برگزار کنیم؟»
پناه در حالی که کاملاً تکیه به صندلی ماشین زده بود سخن گفت:
«نه، یه رستوران برای پذیرایی بگیرین!»
عرفان سری تکان داد و گفت:
«باشه، من تمام کارای پذیرایی و دعوت مهمون‌ها رو انجام میدم.»
پناه در حالی که سرش به سمت خیابانی که اصلا نمی‌دی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    1

    با اینکه عرفان هیچ کاری نکرده ولی اصلا حس خوبی بهش ندارم.نمی دونم چرا

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    شاید 🤷

    ۶ ماه پیش
  • محیا

    2

    امیدوارم پناه مثل این عکس زیبا دوباره چشمانش رو به دست بیاره😔😔

    ۹ ماه پیش
کپی شد!