افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت سیزده :
این بخش از خانه به شدت اشرافی بود، تابلو فرشهای زیبا و بزرگ با قابهای منبت کاری شده که طلایی رنگ بودند، دو دست مبل سلطنتی روشن با فرشهای ابریشمی هم رنگش و مجسمههای طلایی رنگ که چشم آدم را میزد، انگار که در قصر بود تا یک عمارت قدیمی!
صدای قدمهای بلند و تند پرهام نشان از دویدنش میداد، همین باعث شد شادمهر چشم از اطراف بگیرد.
پرهام به رسم این یک سال که بعضی اوقات مهمان این
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان
شایددد
۴ ماه پیشپریسا
0زیباست کنجکاوم برای ادامه رمان
۶ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
شکر و باعث قوت قلب
۶ ماه پیشلیلی
2زیبا بید خوشمان آمد😁
۸ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
عزیزی که زیبا
۸ ماه پیشفاطیما
2خیلی جذاب و هیجانی هست
۹ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
❤️❤️
۹ ماه پیشهانیه
1من به احترام مشکوکم
۹ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
به محترم؟؟ از اون مظلوم تر نبود؟
۹ ماه پیشهانیه
1آره زود قضاوت کردم در موردش 🥺
۹ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
🤧
۹ ماه پیشراز
4نمیدونم چرا ب عرفان نمیتونم خوشبین باشم
۹ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😂😂این مادر مرده چکار کرده که همه مشکوکن
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

دنیا
1حاجی چرامن احساس میکنم همش زیرسره عارفانه 🤔واقعامشکوکه