پارت چهارده :

سوار آردی نوک مدادی‌اش شد و به سمت خانه‌ی مهرجوها راند، بعد چهل دقیقه بدون ترافیک روبروی خانه‌ی مجلل‌شان پارک کرد.
بهتر بود کمی اطلاعات به پناه مهرجو، راجع به قتل پدرش می‌داد. تا خواست زنگ در را فشار دهد در باز شد و شادمهر دستش را پایین آورد.
پرهام با دیدن سروان سلامی کرد که متقابلاً جوابش را نیز دریافت نمود.
پرهام همان‌طور که به داخل اشاره می‌کرد گفت:
«بفرمایید داخل؛

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nana

    0

    اگه این عرفان بد از اب در بیاد من خودمو خفه میکنم 😐

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    او چه خشن 🙄😂

    ۵ ماه پیش
  • لیلی

    2

    عرفااان عرفااان عرفان کُشتی ما راعرفان 😆

    ۹ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂😂 نه من زنده میخوامت

    ۹ ماه پیش
کپی شد!