لیست کلیه پارتهای رمان تبعید بی پناهی : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 163
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 101
- خوبه! تا نیم ساعت دیگه میام. تماس را بدون خداحافظی قطع کرد و با یادآوری لحن مرتعش و رنگ پریده ی او زیرلب زمزمه کرد. - ته این راه تو رو هم می کشم تو چاه، نمی تونی قسر در بری از کاری که کردی! گوشی را خواست روی داشبورد بگذارد که با لرزیدن دوبارهاش و افتادن نام نگار روی صفحه، مکث کرد. بعد دعوای د...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 102
به خودش که نمیتوانست دروغ بگوید، با شنیدن حرفِ او نفسش آسوده رها شد و عطا پوزخند زد. میگفت فرشته حکم همخانه را دارد؛ اما میشد شش سال کنار یک نفر زندگی کرد و احساسی درونش شکل نمیگرفت؟ - بهش قول دادم سکوت کنم. قول دادم برم دنبال زندگیم؛ اما اگه نگم نفسم میبره... از حرص خون تو رگام لخته میشه....
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 103
در حیاط را مردی باز کرد و پایدار با زدن تک بوقی وارد کوچه شد. پگاه نگاهش را به بیرون و هوای گرفته دوخت و پایدار پس از گذشت چند دقیقه سکوت و پرسیدن آدرس بیمارستان از پگاه، روبه سحر که پشت او نشسته بود، گفت: - حتماً گچ دستت خیلی اذیتت کرد نه؟ سحر با یاد خارش دستش و دردی که اوایل داشت، کمی خودش را ج...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 104
پگاه لبانش را با حرص برهم فشرد و گامی عقب رفت و پایدار با گرفتن دست سحر سمت انتهای سالن نسبتاً شلوغ قدم نهاد. پگاه بیتوجه به سنگینی نگاه پیرزنی که با یک کیسه قرص روی صندلی نشسته بود، نشست و کیفش را کنارش کوبید و سعی کرد به خودش مسلط شود. تند رفته بود، حق نداشت سر یک چیز کوچک داد بزند! هر قدر که ...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 105
پایدار هر چه که به زبان میآورد، آنقدر گنگ بود که پگاه باز هم سوالی دیگر در گوشهی مغزش جا خشک کرد. دستهی کیفش را فشرد و به آرامی گفت: - بابت حرفاییکه زدم معذرت میخوام، نمیخواستم حالت و بد کنم یا تو رو یاد بابات بندازم... خدافظ! از ماشین پیاده شد و دست سحر را گرفت، پایدار سرش را سوی آن دو که...
بروزرسانی در : ۱۳۶ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 106
عارف با همان سر زیر افتاده سوی در خانه رفت، گفتنیها را گفته بود. دیگر چیزی نبود که بگوید! - میخوای لطف کنی؟ پس این قضیه و ارتباط خونی نصف و نیمه رو فراموش کن! نه من علاقهای به دیدن خانوادت و روبهرو شدن با شما دارم نه اونا! در محکم برهم خورد و پایدار با درد شدیدی که در قلبش پیچید، محکم هودیا...
بروزرسانی در : ۱۳۶ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 107
صدایش بالا رفت و مشتش محکم بر اپن برخورد. فرشته با چشمان درشت نگاهش کرد. اولینبار بود که او را اینگونه خراب و بدحال میدید و اولین بار بود که این حرفها را میشنید، هرچند اینها اثر مستی بود. - چیزی نگو که بعداً پشیمون شی! فرشته گامی سوی آشپرخانه برداشت و فرزام با گرفتن محکم دستش او را سوی خود ...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 108
چشمهای تیرهاش از اشک لبالب پر شد و نگار با حلقه کردن دستانش دور او، روی دو زانو نشست. دلش میخواست بخاطر پایدار با او بد شود؛ اما پگاه چه تقصیری داشت؟ صدای پگاه لرزید و با پیچیدن دستانش دور نگار گفت: - انگار جدی جدی یتیم شدم نگار! انگار دیگه حتی سایهی سیاهشم از سرم رفت. صدای هقهق پگاه اوج گر...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 109
احسان از جایش بلند شد و دسته گلی که گرفته بود را پشتش قایم کرد، سر از کارهای پایدار در نمیآورد و فقط در حکم یک وکیل یا دوست کنارش بود. - باشه پس فردا میبینمت، خدافظ! پایدار زیرلب خداحافظی کرد و گوشی را پایین آورد. به طرز مضخرفی زندگیاش درهم پیچیده بود، آن از احساس نصف و نیمهاش به پگاه و آن ...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 110
پس بلاخره عارف یک قول به خودش داده و عمل کرده بود. - پس یک برادر زن دیگه دارم، به سلامتی چشم عمو جون روشن! فرزام موهای بلند دخترش را نوازش کرد و عطا بیحوصلهتر از او به آرامی گفت: - شاید اگه یک وقت دیگه بود، از تعجب غش میکردم و واسه گفتن اینکه اون مرد سی و نه ساله کیه، صدام میلرزید؛ اما باید ک...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 111
مریم دستش را متقابلا فشرد و عطا لبخندش عمق گرفت. به اندازهی پنج سال میشناختش، حتی هنوز هم اخلاق و رفتارهایش را از بر بود؛ اما فایدهاش کجا بود؟ رهایش کرد و به ماه نکشید همسر فرزام شد. لبخندش ته نشین شد، بد سوزانده بودش؛ اما مگر مهم بود؟ الان تنها چیزی که اهمیت داشت خوب شدنش بود و بس! - تو چی فر...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 112
پشتش را به عارف کرد، توقع که نداشت او را زیر پر و بال خودش بگیرد نه؟ عارف به آخرین چیزی که به ذهنش رسید متوصل شد. - یعنی حتی یک شانسم پیشت ندارم؟ مسیرش را تا رسیدن به ماشینش ادامه داد و عارف بیتوجه به لرزش زانوهایش از سرما، دستش را بلند کرد و کاپشن او را کشید. - میدونم از ما خیری ندیدی؛ اما انق...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 113
هدفش چه بود؟ یادآوری گذشتهای که میدانست از بر است؟ دستانش درهم قلاب شد و آشفتگی درونیاش را پشت نقاب بیتفاوتی پنهان کرد. - فکر میکردی با بیرون کشیدن پات از زندگی زنی که از عشقش به تو دیوونه شده بود، زندگی تموم شده و زمان متوقف میشه؟ یا اون بچه همون بچه میمونه و بزرگ نمیشه؟ فریبرز خیره نگاهش ...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 114
پگاه تقلای پایدار برای برخاستن را دید و خواست کمکش کند که نوید سریعتر به خود جنبید و میان او و پایدار ایستاد. - حتماً نگار گفته بهت، نارسایی قلبی داره اگه وقتی حمله بهش دست میده قرصاش و نخوره یا اقدامات اولیه انجام نشه ممکنه بمیره! اخمهای پایدار به شدت درهم رفت و با گذاشتن دستش به لبهی میز ایس...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 115
نگاهش به پایدار گره خورد، دستش را روی قلبش گذاشته و چهرهاش هنوز هم از درد درهم بود. - وایسا! تو اینجا بمون من میرم ماشینت و میارم. پایدار سرش را به معنای نفی تکان داد و همین طور که از کنار او میگذشت، گفت: - من و به اینکه یکی بهم توجه کنه عادت نده؛ چون اینجوری مجبورم کار و بار و زندگی اون ورم و ...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 116
عطا حرفش را نشنیده گرفت و با لبخند به گردنبند چشم دوخت. - فکرش و میکردم انقدر تو گردنت قشنگ باشه! انشالله به خیر و خوشی ازش استفاده کنی. - مرسی، خیلی قشنگه! خوشحال شد، پس از مدت طولانیای یکی به او کادو داده بود؛ اما خوشیاش زیاد طولانی نشد. عطا از او فاصله گرفت و مریم کلامش را ادامه داد. - میدو...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 117
اما ته دلش میدانست که او نمیآید، میدانست که باز هم یک شام خانوادگی مسخره بود و بس. وگرنه مگر میشد روی تمام اتفاقات گذشته چشم بست؟ پایدار آن سوی داستان با بستن شیر آب دستانش را لبهی روشویی گذاشت. - حواست به خودت هست؟! چه میشد نگار میرفت و دیگر سراغ او را نمیگرفت؟ - این قرصا یک دونهشم استف...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 118
- کجا گمش کردی؟ هودی ذغال سنگی و جین تیرهاش را از چوب لباسی کشید و کنار کت و شلوارش روی تخت انداخت. - الان لوکیشن و میفرستم واستون! شرمندهام آقا... معذرت... . - معذرت خواهیت الان به دردم نمیخوره! حساب این کار و الان ازت پس نمیگیرم؛ اما یک روزی میگیرم. جواب پگاه را چه میداد؟ گفته بود نگرا...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 119
پگاه از دستش گرفت و به بیرون و ماشین کناریاش چشم دوخت. مرد و زن جوانی به همراه کودک شش هفت سالهاشان! پگاه با یادآوری شنیدههای صبح و حال بد پس از رفتن آن مرد، از پاکت دانهای بیرون آورد و خواست روشن کند؛ اما منصرف شد. - درد داشت؟ پایدار با باز شدن لاین کناری جلوی ماشین سمت چپش پیچید. - شنیدی ...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 120
پگاه خواست گامی به جلو بردارد که با دیدن دست بلنده شدهی پایدار، سرجایش ثابت ماند، چرا وقت را تلف میکردند؟ همینطور هم نزدیک بود اسید معدهاش را بالا بیاورد. پایدار بیتوجه به دردی که در سینهاش میپیچید، گفت: - دستم و بگیر و یک لحظه هم ول نکن! معلوم نیست اونجا چهخبره، اون آدما کین و دارن چه غ...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
