دوست داشتی؟
رمان عاشقانه تبعید بی پناهی اثر غزل محمدی

رمان تبعید بی پناهی

  • زبان فارسی
  • 38.3K 👁
  • 141 ❤️
  • 30 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه تبعید بی پناهی

در میان تبعیدی ناخواسته و بی‌پناهی مطلق، هر کدام زخم‌هایی از گذشته‌ای تلخ و فراموش‌نشدنی بر دل دارند. دردهای مشترک و خاطراتی که همچون سایه‌های سنگین بر زندگی‌شان حک شده، آن‌ها را به اجبار کنار یکدیگر قرار داده است. حال در این دنیای سرد و بی‌رحم، پیوندی شکل گرفته که شاید تنها وسیله‌ی نجاتشان باشد؛ اما تا کجا می‌توانند در برابر سرنوشت تلخ و تصمیمات دردناک ایستادگی کنند؟ آیا این همراهی اجباری به پیوندی ناگسستنی بدل خواهد شد یا زخم‌های گذشته برای همیشه از هم جداشان خواهد کرد؟

پارت اول

صدای تیک تاک ساعت در خانه می‌پیچید، بوی ادکلن مردانه و سیگار تنها عطر به جا مانده از آن روزهای مزخرف بود! چراغ‌های بغل دیواری روشن و گاهی نوای خرچ خرچ صندلی راک سکوت را می‌شکست. عقربه‌ی کوچک ساعت دیواری، روی دوازده نیمه شب ثابت ماند و سپس دینگ بلندی پیچید. درب ضدسرقت خانه بلاخره پس از چندین ساعت چشم انتظاری باز شد. سایه‌ی زن قد بلند و لاغر، به داخل افتاد و پس از آن افتادن کلیدهای خانه و کفش‌های پاشنه بلندش بر کف زمین آمد.
- خیلی خوش گذشت، کاش بشه بیشتر دورهمی بذاریم!
سپس با یادآوری یک جفت چشم سبز، خندید، انگار متوجه بودن او و بوی غلیظ سیگار نشده بود، انگار هنوز نفهمیده بود صندلی در حال تکان خوردن است، کت و پالتو مردی روی مبل افتاده است. دختر کیف پولکی‌اش را به دست راستش داد و با شانه موبایلش را گرفت.
- نه بابا؟ فرزام؟ خونه تنهام گفتم که...درگیر کاره! بیشتر روزا نیست، منم تنهام، ولی شما رو که می‌بینم روحیه‌ام باز میشه! هنوز باشه هم فرقی نداره، من هر چی بگم اون میگه چشم!
پوزخند روی لبان مرد نشست. کامی دیگر از سیگار گرفت و در نهایت آن را در جاسیگاری کریستالی‌اش خاموش کرد. صدای خندیدن همسرش باری دیگر سکوت را شکست و او گامی سوی جلو برداشت و از در فاصله گرفت.
- خیالت راحت باشه، هر وقت خواستین بیاین دو روز قبلش زنگ بزنین، قدمتون روی چش... .
وارد پذیرایی شد و با برخورد نگاهش به نگاه تیره‌ی مردی که روی صندلی نشسته بود، حرف در دهانش ماسید. فرزام برگشته بود؟ مگر قرار نبود یک ماه بماند؟ یک ماه شده بود؟ امروز چندم بود؟ نمی‌دانست! پوزخند مرد به او دهان کجی کرد و موجب شد سریع روبه فرد پشت خط بگوید:
- من دیگه قطع کنم، شبت بخیر!
با پیچیدن دود غلیظ در ریه‌هایش، به سرفه افتاد و با انداختن گوشی و کیفش روی مبلی که در نزدیکی‌اش بود، سوی پنجره‌ گام نهاد و با حفظ ظاهر و نباختن خود، طلبکارانه گفت:
- این چه وضعه؟ خفه شدم! مگه قرار نبود قبل اومدنت زنگ بزنی؟ چرا بی‌خبر اومدی؟
چندین مرتبه پشت هم سرفه کرده و پنجره را کامل باز کرد، هجوم باد سرد به خانه، تکان شدید پرده‌ی تور ساده موجب شد، فرزام با حس باز شدن نفسش، اشاره به ساعت کند.
- ساعت و دیدی دختر عمو؟
دختر عمویش سوی او چرخید و دست به سینه ایستاد. شال مشکی حریرش دور گردنش افتاد و گیسوان هایلایت شده‌اش را به نمایش گذاشت.
- نیومده شروع نکن! یک سوال ازت پرسیدم، چرا بی‌خبر اومدی؟!
با صدای آرام خندید و حلقه‌ی طلایی رنگش را در انگشت چرخاند.
- مثل اینکه یادت رفته اینجا خونمه نه؟ زیادی به حال خودت ولت کردم، جو گرفته شدی! بد عادت شدی...حتی شاید یادت رفته متاهلی نه؟ یادت رفته یک بچه‌ی پنج ساله داریم! نه؟ بچه رو گذاشتی خونه‌ی زن عمو و خودت رفتی پی خوش‌گذرونیت؟
صدایش گرفته و خفه بود! در کمترین حد ممکن بیان می‌شد که مبادا دخترش بیدار شود. آرایش لایت دختر به او دهان کجی کرد! کت و شلوار مشکی‌اش با سنگ‌دوزی‌های سبز حال او را بد کرد! این دختر به هرچی می‌مانست، جز همسر او و مادر فرزندش!
- با من اینجوری حرف نزن! من هر غلطی بخوام میکنم به هیچ احدیم جواب پس نمیدم! میرم بخوابم... امشب مثل اینکه سیمات قاطی کرده! فردا باهم حرف میزنم.
از روی صندلی بلند شد و با برداشتن چند گام بلند درست در نیم قدمی‌اش توقف کرد.
- یک ماه نبودم مثل اینکه یادت رفته من کیت بودم نه؟ البته تو از اولم آدم زندگی کردن نبودی، من اشتباه کردم شیش سال دندون سر جیگر گذاشتم که آدم شی!
چشمان فرزام سرخ، سه دکمه‌ی پیراهن سپیدش باز و قفسه‌ی سینه‌اش مرتب بالا و پایین می‌شد. دستش بالا آمد و روی یقه‌ی سپید او نشست.
- چیزی نگو که دو روز دیگه از زدنش پشیمون شی!
تحمل مردی مثل فرزام سخت بود! فرزام خشک و عصبی بود و بدون حس خاصی نسبت به او؛ اما با ازدواج، سعی کرده بود، متعهد باشد! لبخند روی لبان فرزام کش آمد. بوی ادکلن ملایمش در بینی او پیچید.
- پشیمون؟ شاید از تنها چیزی که هیچ وقت پشیمون نمی‌شم، خط زدن تو از زندگیمه، فرشته خانم!
فرشته با گذر او از کنارش، خندید.
- مثلا الان با این کارت میخوای ثابت کنی مرد این خونه‌ای و حرف، حرف خودته؟ بس کن! سرم درد میکنه، خسته‌ام! شب بخیر!
دست فرزام روی دکمه‌ی سر آستینش نشست و آن را از آستین جدا نمود.
- شب بخیر!
فرشته سوی اتاق خواب‌شان رفت و در نهایت با بسته شدن در، نفسش را آسوده بیرون کرد.
- چرا یادم رفته بود، امروز میای؟! اوف! اوف....
برق اتاق را روشن کرد و با باز کردن دکمه‌های پالتواش، آن را روی تخت انداخت و سپس در کمدش را باز کرد‌، از میان لباس‌های راحتی‌اش یکی را برگزید و پس از عوض کردن آن، روی تخت دراز کشید.
- خدا فردا رو بخیر کنه!
فرزامی که آن سوی قصه با گذر یک ساعت، وارد اتاقش شد، منشی که مرد میانسالی بود با دیدن او، لبخند زد.
- خوش اومدین آقای مهندس! صبح بخیر، رسیدن بخیر!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان تبعید بی پناهی
  • ...

    در پارت 190

    خیلی خوب بود نویسنده عزیز خسته نباشی

    ۳ ماه پیش
  • ستاره

    در پارت 820

    فرشته خیلی سرخورده بوده واین باعث شده باهمه بدرفتاری کنه فرزام هم باشخصیت خوبی که دارن ازفرشته وموقعیتش سوءاستفاده نکردوباهاش خیلی راه اومده ولی حق داره بدونه فرشته بیماره🌷

    ۶ ماه پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    حدس میزنی تا کی فرشته میتونه به فرزام چیزی نگه؟

    ۶ ماه پیش
  • ستاره

    در پارت 780

    عطاهاهمه خوبن💓

    ۶ ماه پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    😁😁😁

    ۶ ماه پیش
  • میخک

    0

    سلام متاسفانه قسمت۳۱و۳۲تکراری بعداین انتظارخیلی سخته که تکراری باشه

    ۷ ماه پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    سلام وقتتون بخیر‌ متوجه تکرار نشده بودم. پارت ۳۳ و باز کردم تا مطالعه کنید. 🙃💜

    ۷ ماه پیش
  • سلام

    0

    در روز های خاصی پارت گذاری رایگان بدون سکه هم داریم؟؟

    ۱۰ ماه پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    سلام آره هر پنجشنبه یک پارت رایگان میشه.

    ۱۰ ماه پیش
  • سلام

    0

    من الان دو هفتس که چک میکنم یه پارت هم باز نشده

    ۹ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 10

    این زن خوب طاهرنشه مردزن ستیزصلوات😁🙏

    ۹ ماه پیش
  • ستاره

    در پارت 250

    پایدارکیه 🤔🤔🤔

    ۱۰ ماه پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    می‌فهمیم😁 عجله نکنین.

    ۱۰ ماه پیش
  • ستاره

    در پارت 250

    نه باباعجله کارشیطونه فقط کنجکاویم نمیشه درگوشمون بگیدکه اسپویلم نشه😉

    ۱۰ ماه پیش
  • فرشته

    0

    عالیه وزیبا نوشته شده خسته نباشید

    ۱۰ ماه پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    خوشحالم خوشتون اومده💜🌷

    ۱۰ ماه پیش
  • ش

    در پارت 40

    سلام خیلی خوب ممنونم نویسنده

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا z

    در پارت 131

    عالی خسته نباشی نویسنده توانا 🙏😘

    ۱۱ ماه پیش
  • ندا

    در پارت 10

    خیلی خوشگل بود

    ۱۱ ماه پیش
  • ندا

    در پارت 10

    خیلی خوشگل بود

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم

    در پارت 140

    قبلا پگاه و فرزام عاشق هم بودن درسته؟ کنجکاو شدم که چی شده نسبت خانوادگی چی؟

    ۱۱ ماه پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    آره عاشق هم بودن. نسبت خانوادگی خیلی دوری دارن انگار مادر پگاه زن دوم عموی فرزامه

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا z

    در پارت 110

    چقدر بعضی ادما خود خواهن مثل فرشته

    ۱۱ ماه پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    😔🙁دقیقا

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 70

    تا اینجا عالی بانو خسته نباشی نویسنده توانا

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟