تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و هفده :
اما ته دلش میدانست که او نمیآید، میدانست که باز هم یک شام خانوادگی مسخره بود و بس. وگرنه مگر میشد روی تمام اتفاقات گذشته چشم بست؟ پایدار آن سوی داستان با بستن شیر آب دستانش را لبهی روشویی گذاشت.
- حواست به خودت هست؟!
چه میشد نگار میرفت و دیگر سراغ او را نمیگرفت؟
- این قرصا یک دونهشم استفاده نشده... باورم نمیشه من چطور به این موضوع بیتوجه بودم؟!
پایدار با حوله
لطفا صبر کنید...
