پارت صد و هفده :

اما ته دلش می‌دانست که او نمی‌آید، می‌دانست که باز هم یک شام خانوادگی مسخره بود و بس. وگرنه مگر می‌شد روی تمام اتفاقات گذشته چشم بست؟ پایدار آن سوی داستان با بستن شیر آب دستانش را لبه‌ی روشویی گذاشت.
- حواست به خودت هست؟!
چه می‌شد نگار می‌رفت و دیگر سراغ او را نمی‌گرفت؟
- این قرصا یک دونه‌شم استفاده نشده... باورم‌ نمیشه من چطور به این موضوع بی‌توجه بودم؟!
پایدار با حوله‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!