تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و نهم :
احسان از جایش بلند شد و دسته گلی که گرفته بود را پشتش قایم کرد، سر از کارهای پایدار در نمیآورد و فقط در حکم یک وکیل یا دوست کنارش بود.
- باشه پس فردا میبینمت، خدافظ!
پایدار زیرلب خداحافظی کرد و گوشی را پایین آورد. به طرز مضخرفی زندگیاش درهم پیچیده بود، آن از احساس نصف و نیمهاش به پگاه و آن هم از فریبرز و خانوادهاش! پایدار چشمهایش را بست و در آن سوی قصه فریبرز با نوشیدن چا
لطفا صبر کنید...
