تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و بیست :
پگاه خواست گامی به جلو بردارد که با دیدن دست بلنده شدهی پایدار، سرجایش ثابت ماند، چرا وقت را تلف میکردند؟ همینطور هم نزدیک بود اسید معدهاش را بالا بیاورد. پایدار بیتوجه به دردی که در سینهاش میپیچید، گفت:
- دستم و بگیر و یک لحظه هم ول نکن! معلوم نیست اونجا چهخبره، اون آدما کین و دارن چه غلطی میکنن!
پگاه بدون تعلل دستش را نزدیک او برد، کار از حیا و پاکدامنی گذشته بود، او
لطفا صبر کنید...
