پارت صد و هشتم :

چشم‌های تیره‌اش از اشک لبالب پر شد و نگار با حلقه کردن دستانش دور او، روی دو زانو نشست. دلش می‌خواست بخاطر پایدار با او بد شود؛ اما پگاه چه تقصیری داشت؟ صدای پگاه لرزید و با پیچیدن دستانش دور نگار گفت:
- انگار جدی جدی یتیم شدم نگار! انگار دیگه حتی سایه‌ی سیاهشم از سرم رفت.
صدای‌ هق‌هق پگاه اوج گرفت و او با فشردن سرش به سینه‌ی نگاری که به آرامی پشتش را نوازش می‌کرد، بریده‌بریده ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!