تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و هشتم :
چشمهای تیرهاش از اشک لبالب پر شد و نگار با حلقه کردن دستانش دور او، روی دو زانو نشست. دلش میخواست بخاطر پایدار با او بد شود؛ اما پگاه چه تقصیری داشت؟ صدای پگاه لرزید و با پیچیدن دستانش دور نگار گفت:
- انگار جدی جدی یتیم شدم نگار! انگار دیگه حتی سایهی سیاهشم از سرم رفت.
صدای هقهق پگاه اوج گرفت و او با فشردن سرش به سینهی نگاری که به آرامی پشتش را نوازش میکرد، بریدهبریده ا
لطفا صبر کنید...
