تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و هفتم :
صدایش بالا رفت و مشتش محکم بر اپن برخورد. فرشته با چشمان درشت نگاهش کرد. اولینبار بود که او را اینگونه خراب و بدحال میدید و اولین بار بود که این حرفها را میشنید، هرچند اینها اثر مستی بود.
- چیزی نگو که بعداً پشیمون شی!
فرشته گامی سوی آشپرخانه برداشت و فرزام با گرفتن محکم دستش او را سوی خود برگرداند.
- فرصت بده! به منی که شیش سال کنارت بودم و نادیدهام گرفتی... به منی که نمی
لطفا صبر کنید...
