تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و یازده :
مریم دستش را متقابلا فشرد و عطا لبخندش عمق گرفت. به اندازهی پنج سال میشناختش، حتی هنوز هم اخلاق و رفتارهایش را از بر بود؛ اما فایدهاش کجا بود؟ رهایش کرد و به ماه نکشید همسر فرزام شد. لبخندش ته نشین شد، بد سوزانده بودش؛ اما مگر مهم بود؟ الان تنها چیزی که اهمیت داشت خوب شدنش بود و بس!
- تو چی فرشته؟ هنوزم به عطا فکر میکنی؟
لبخند روی لبانش کمرنگ نشد و عطا سرتا پا گوش شد تا جواب او را
لطفا صبر کنید...
