پارت صد و یازده :

مریم دستش را متقابلا فشرد و عطا لبخندش عمق گرفت. به اندازه‌ی پنج سال می‌شناختش، حتی هنوز هم اخلاق و رفتارهایش را از بر بود؛ اما فایده‌اش کجا بود؟ رهایش کرد و به ماه نکشید همسر فرزام شد. لبخندش ته نشین شد، بد سوزانده بودش؛ اما مگر مهم بود؟ الان تنها چیزی که اهمیت داشت خوب شدنش بود و بس!
- تو چی فرشته؟ هنوزم به عطا فکر میکنی؟
لبخند روی لبانش کمرنگ نشد و عطا سرتا پا گوش شد تا جواب او را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!