پارت صد و ده :

پس بلاخره عارف یک قول به خودش داده و عمل کرده بود.
- پس یک برادر زن دیگه دارم، به سلامتی چشم عمو جون روشن!
فرزام موهای بلند دخترش را نوازش کرد و عطا بی‌حوصله‌تر از او به آرامی گفت:
- شاید اگه یک وقت دیگه بود، از تعجب غش می‌کردم و واسه گفتن اینکه اون مرد سی و نه ساله کیه، صدام می‌لرزید؛ اما باید کاملاً بی‌تفاوت بگم... پسرعموی جدیدمون، پایدار ذاکریِ همونی که هرجا گیر کردیم رفتیم سر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!