تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و ده :
پس بلاخره عارف یک قول به خودش داده و عمل کرده بود.
- پس یک برادر زن دیگه دارم، به سلامتی چشم عمو جون روشن!
فرزام موهای بلند دخترش را نوازش کرد و عطا بیحوصلهتر از او به آرامی گفت:
- شاید اگه یک وقت دیگه بود، از تعجب غش میکردم و واسه گفتن اینکه اون مرد سی و نه ساله کیه، صدام میلرزید؛ اما باید کاملاً بیتفاوت بگم... پسرعموی جدیدمون، پایدار ذاکریِ همونی که هرجا گیر کردیم رفتیم سر
لطفا صبر کنید...
