تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و سیزده :
هدفش چه بود؟ یادآوری گذشتهای که میدانست از بر است؟ دستانش درهم قلاب شد و آشفتگی درونیاش را پشت نقاب بیتفاوتی پنهان کرد.
- فکر میکردی با بیرون کشیدن پات از زندگی زنی که از عشقش به تو دیوونه شده بود، زندگی تموم شده و زمان متوقف میشه؟ یا اون بچه همون بچه میمونه و بزرگ نمیشه؟
فریبرز خیره نگاهش کرد، ته چهرهاش بینهایت شبیه جوانیهای خودش بود، صورت گندمگون، موهای جو گندمی،
لطفا صبر کنید...
