پارت صد و چهارم :

پگاه لبانش را با حرص برهم فشرد و گامی عقب رفت و پایدار با گرفتن دست سحر سمت انتهای سالن نسبتاً شلوغ قدم نهاد. پگاه بی‌توجه به سنگینی نگاه پیرزنی که با یک کیسه قرص روی صندلی نشسته بود، نشست و کیفش را کنارش کوبید و سعی کرد به خودش مسلط شود. تند رفته بود، حق نداشت سر یک چیز کوچک داد بزند! هر قدر که اعصابش خرد بود. نگاهش ناخواسته به قامت آشنای پایدار که در نزدیکی اتاقی روی دو زانو نشسته و روی گچ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!