تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و چهارم :
پگاه لبانش را با حرص برهم فشرد و گامی عقب رفت و پایدار با گرفتن دست سحر سمت انتهای سالن نسبتاً شلوغ قدم نهاد. پگاه بیتوجه به سنگینی نگاه پیرزنی که با یک کیسه قرص روی صندلی نشسته بود، نشست و کیفش را کنارش کوبید و سعی کرد به خودش مسلط شود. تند رفته بود، حق نداشت سر یک چیز کوچک داد بزند! هر قدر که اعصابش خرد بود. نگاهش ناخواسته به قامت آشنای پایدار که در نزدیکی اتاقی روی دو زانو نشسته و روی گچ
لطفا صبر کنید...
