لیست کلیه پارتهای رمان تبعید بی پناهی : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 163
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 81
نگاه تیرهی پایدار در میان پیادهرو و به دنبال پگاه چرخید. - کدوم هاشمی؟ - همونی که زحمت کشید، ماشینت و قر و دبه کرد و خودتم آش و لاش از ساختمون انداخت پایین تا بمیری! پایدار با پیچیدن ماشینی جلویش، روی ترمز زد و دستش را روی بوق گذاشت. - راستش و بخوای من خودم به شخصه قالب تهی کردم، این مرتیکه ناج...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 82
حوریه با شنیدن نام دخترش، نگاه لرزان تیرهاش سوی آنها برگشت. گوشهترین نقطه از پذیرایی نشسته و یک کلمه هم با کسی صحبت نکرده بود. لباسهایش مثل همیشه قهوهای تیره و موهایش یک دست سفید و گربهی سیاه رنگی در بغلش بود و گهگاهی سنگینی نگاه کسی را احساس میکرد؛ اما تا سر بالا میآورد، فرد نگاهش را مید...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 83
با صدای فرزام از پشت سرش در جایش ثابت ماند و با نفس حبس شده سویش چرخید. لحن فرزام نه مچگیرانه بود نه مشکوک! - رفته بودم دستشویی بعدم رفتم تو ایوون هوا بخورم. اگه پریا حوصلش سر رفته ماهم میتونیم بریم، دلیلی برای موندن نیست. فرزام دو پله را پایین آمد و در یک قدمیاش ایستاد. - رنگت پریده، خوبی؟ نگ...
بروزرسانی در : ۱۸۰ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 84
*** ساعت به کندی به جلو میرفت. امشب هم همانند شبهای دیگر نمیگذشت و هنوز چند ساعتی دیگر تا طلوع آفتاب مانده بود. پایدار پشت پنجرهی سالن بیمارستان ایستاده بود و به آسمان سرخ و برفهای درشتی که از آسمان میبارید، چشم دوخته بود! صدای ویبره رفتن گوشیاش باعث شد نگاه از بیرون گرفته و تماس را با دی...
بروزرسانی در : ۱۷۸ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 85
شک و تردید را از نگاهِ دختر روبهرویش خواند، پگاه از اول هم اعتماد نداشت الان که بدتر شد. - شاید نبینیم و جلوی چشمت نباشم؛ ولی سایهی پایدار ذاکری همیشه باهاتونه! دلیلشم... . به قلبش اشاره کرد و افزود: - این جاست که تا نخوام بهش پی نمیبری! پگاه دستی به پیشانی عرق کردهاش کشید، اتفاق غیرقابل پیش...
بروزرسانی در : ۱۷۷ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 86
حرصی در را نگاه کرد و سپس بیتوجه به مچ دستش باری دیگر محکم به در کوبید، در با شدت باز شد و او تلوتلو خوران به جلوی در افتاد؛ اما با گرفتن دستش بر جاکفشی ایستاد. موهایش روی صورتش ریخت و او با پیچیدن بوی سوختگی شدید به سرفه افتاد. - خونه آتیش گرفته... زنگ بزنین به آتش نشانی! فرش خانه آتش گرفته و چ...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 87
پایدار از روی زمین بلند شد و کسری با دیدن جدیت او و با تکیهگاه قراردادن دستش خود را بلند کرد. اگر پول را از این مرد میگرفت و سپس او، همه چیز را لو میداد چه میکرد؟ اگر بیش از این در مخمصه میافتاد چه؟ اما زمان فکر کردن نداشت چیز دیگری تا طلوع آفتاب نمانده و مطمئناً بردیا در شرایط خوبی نبود! پا...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 88
*** به یاد نداشت چه قدر از آن اتفاق گذشته است، نیم ساعت، یک ساعت یا چند ساعت! سرش به شیشهی ماشین تکیه داده شده و نگاهش به جلو و شلوغی خیابان بود. دیگر صدای آه و نالههای بردیا که صورتش کبود و خونی شده و از درد به خود میپیچید، به گوش نمیرسید، گویی او هم فهمیده بود همه چیز غیرعادی است. برف سطح ...
بروزرسانی در : ۱۷۰ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 89
نگار با بیرون آوردن ظرف نان از درون مایکروویو، اخمهایش را کمی درهم کشید. - چرا شمارهی نوید و جواب نمیدی؟ از چندساعت پیش تا الان دهنم و سرویس کرد از بس بهم زنگ زد و پیام داد که بهت بگم، کار واجب داره. - میدونم کارش چیه و چون هنوز فکر نکردم که چیکار باید بکنم، جوابش و نمیدم. ناز دردونهی فریبرز چ...
بروزرسانی در : ۱۷۰ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 90
سوزش قلبش شدیدتر شد، دیگر عارف و خیال گذشته را فراموش کرد. درد قلبش از شنیدن مدت کمِ زندگی فرشتهای که همیشه در خانواده پشتش ایستاده بود، دو چندان شد. - ما هیچ وقت به حرفای اون گوش نکردیم... هیچ وقت... گوش شنوا نشدیم، شاید اگه یکبار خودم و جای اون میذاشتم، بیصدا... تو درد خودش نمیمُرد... . س...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 91
صدا، صدای نوید بود. نویدی که به خودش قول داده بود تکانی به پایدار دهد. - عه، تو کجا اینجا کجا؟ اینجا رو از کجا پیدا کردی؟ در چشمانش علامت سوال نشست، توقع دیدن هرکسی را داشت، جز نوید! نگاهش به تاکسی زردرنگ افتاد. - تاکسی و بفرست بره، بعد خودم واست ماشین میگیرم هرجا خواستی برو! عارف یک آن با یادآ...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 92
*** صدای محو موزیک شاد از ویلای سمت راستی به گوش میرسید و یک ساعت از آمدن سحر و دختری که تازه آشنا شده بود میگذشت، پایدار خیس عرق روی مبل دراز کشیده و چشمهایش را یکبار هم باز نکرده بود. ماسک اکسیژنی روی بینی و دهانش نگار گذاشته بود و خودش هم بالای سرش نشسته و نگاهش میکرد. پگاه با جابهجا شد...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 93
دستش آزاد شد و فرشته بدون حرف و بیتعادل از کنارش بلند شد. فرزام نگاهش را دزدید و فرشته همینطور که سوی راهپلههای منتهی به طبقهی بالا میرفت، عصبی زمزمه کرد. - تا اونجا که تو بفهمی کار از کار گذشته! دست و پاهایش میلرزید و تنش یخ کرده بود. خلائی که سالها در سمت چپ سینهاش داشت به درد آمده بود....
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 94
پایدار با رفتن مردی که چهره و هیکل معمولیای داشت، آرامگفت: - دنبالم بیا! بردیا با دیدن چند نفری که دور ویلا راه میرفتند، چهرهاش را با درد، درهم کشید و گفت: - حس خوبی بهت ندارم و اگه با رانندت اومدم فقط بخاطر پگاه بوده و بس! پایدار لبخند محوی زد، حسش درست بود! نباید هم حس خوبی به او پیدا میکر...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 95
صفحهی گوشیاش خاموش شد و نوید دستانش را درهم قلاب کرد. - از ازدواج اول بابات خبرداری؟! عارف با شنیدن سوالِ نوید، دستش به لیوان خورد و چپه شد. نوید سریع چندین دستمال کاغذی بیرون کشید و عارف با صاف کردن لیوان، دستمالها را روی میز گذاشت و با بهت و اخم گفت: - ازدواج اول؟ چی میگی؟! چه ازدواجی؟ دم رف...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 96
*** چشمانش از شدت خستگی باز نمیشد، تنش گرفته و گویی تریلی از رویش رد شده بود. میخوابید؛ اما کیفیت خوابهایش زیر صفر بود. قوری را از روی کتری برداشت و داخل لیوان چای ریخت و همینطور هم گفت: - امروز من میبرمت خب بابا جونم؟! پریا همین طور که لقمهاش را در دهان میگذاشت سر تکان داد و پس از قورت دا...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 97
(بخش دوم، بازگشت یک غریبه) با پیچیدن صدای عارف، فرشته کلامش را از خدا خواسته رها کرد، نباید بیش از این به دروغهایش پر و بال میداد و فرزام را خراب میکرد. - صبحونه خانوادگی بود، خبر میدادین خدمت میرسیدم، حالا درسته خونم جداست؛ ولی میاومدم. فریده با جا گرفتن او به همراه چمدان از پشت میز بلند ...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 98
سپس با نزدیک کردن لبههای بارانیاش به یکدیگر، به قدمهای لرزانش سرعت بخشید و فاصلهی باقی مانده تا در حیاط را پیمود و با باز کردن، دست به سینه سرش را به زیر انداخت. - من ماشینت و نمیخوام، وایسا! نایستاد تا عارف دنبالش رود، نایستاد تا بشنود. از او هم در آینده در حکم مادر خودخواهی نامبرده میشد ...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 99
معدهاش از درد پیچ خورد، از شدت استرس به زندان افتادن یا ریختن آدمای بیشتر به جان زندگیاش و دیدن دوبارهی آن مردک پست فطرت و زندگی روی هوا رفتهاش هیچ تمرکزی نداشت. و کم مانده بود عقلش را از دست دهد. ماشین پایدار پشت سرش از حرکت ایستاد و پگاه با عقبعقب رفتن با صدایی مملو از عجز نالید: - تو رو خ...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 100
*** پالتو ذغال سنگی پایدار را کمی بیشتر روی خودش کشید و به منظرهی شب چشم دوخت. در بلندترین نقطه ماشین توقف کرده بود. نوک بینیاش سرخ و روسری ساتن سر خورده و دور گردنش افتاده بود. پایدار از دور با دو لیوان چای آمد و حواس پگاه را به سوی خود جلب کرد. ترسش از هویت اصلی پایدار رنگ باخته بود و دیگر ...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
