لیست کلیه پارتهای رمان تبعید بی پناهی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 163
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 1
صدای تیک تاک ساعت در خانه میپیچید، بوی ادکلن مردانه و سیگار تنها عطر به جا مانده از آن روزهای مزخرف بود! چراغهای بغل دیواری روشن و گاهی نوای خرچ خرچ صندلی راک سکوت را میشکست. عقربهی کوچک ساعت دیواری، روی دوازده نیمه شب ثابت ماند و سپس دینگ بلندی پیچید. درب ضدسرقت خانه بلاخره پس از چندین ساعت ...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 2
فرزام با بلند شدن مصطفوی از پشت میز، لبش کمی کش آمد. - سلام آقای مصطفوی، ممنونم، بفرمایید خواهش میکنم. مصطفوی از پشت میز برخاست و فرزام با اشاره به اتاق روبهرویی گفت: - عارف اومده؟ - خیر آقا، ایشون تماس گرفتن و گفتن یکم دیرتر میان! فرزام سر تکان داد و با ایستادن پشت اتاقش، دستش را روی دستگی...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 3
عارف موبایلش را روی میز انداخت. - نفهمیدم؟! یعنی چی؟ این بار نوبت فرزام بود که بحث را با باز کردن کارتابل روی میزش، عوض کند. - دیروز تو فرودگاه، از کارخونه زنگ زدن، مثل اینکه دستگاه امروز رسیده تولیدی! یکی از خطوط تولیدی خوابیده بود، خوشحالم میتونن کارمندا برگردن سرکارشون. عارف قلنج دستش را...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 4
عارف لبش را محکم گزید و پاسخ داد. - تو خونه بس نیست، اینجام دست از سرش برنمیداری؟ فرشته لیوان را روی میز گذاشت و از روی صندلی برخاست. - مگه چیکارش کردم؟ اون به من کار نداشته باشه، من بهش کار ندارم. کجاست؟ گوشی رو بده بهش یا بگو، امروز زودتر بیاد، مامان پیام داده که تولد باباست و باید بریم. - ...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 5
پگاه با نگریستن ساعت دیواری که در کارگاه زده شده بود، پاسخ داد. - نه برو خونه، امشب احتمال داره تا پنج نیام خونه! چرا؟ خبری شده؟ بردیا با بلند شدن از پشت میز و از نظر گذراندن کلاس سی نفرهای که دیگر ردی از دانش آموز نبود، پاسخ داد. - مگه باید چیزی شده باشه که بیام دنبالت؟ پگاه اخم هایش را دره...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 6
- پگاه و مرض! مثل اینکه یادت رفته چه بلایی سرمون آورد نه؟ البته در حق تو که زیاد بدی نکرد، هر چی باشه واست پدری کرد؛ اما یادت نره اون بخاطر خانوادهی جدیدش تو رو از زندگیش پرت کرد بیرون! بردیا نفسش را عصبی بیرون فرستاد، حرفهای پگاه حق بود؛ اما از سر کنجکاوی دلش میخواست یک سر به بیمارستان بزند،...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 7
انگشتان زن روی کیبورد فرود آمد و در انتها با نگریستن او و صورت خستهاش پاسخ داد. - طبقهی دوم، بخش سی سی یو، بستری هستن و ملاقات ممنوعه! زنی کنار او جا گرفت و بیتابانه مشخصات مریضش را نامفهوم گفت و بردیا با تبسمی کوتاه، روبه پرستار گفت: - دکترشون هستن؟ پرستار همینطور که مشخصات نام بیمار زن...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 8
دختر جوان با همان لبخند سر تکان داد و از او فاصله گرفت و نگاه، با برگشت سوی در خواست گامی به جلو بردارد که میخکوب دخترجوان و مو بلوندی که، یکی از پیراهنهای شب و پر زرق برق او را جلویش گرفته بود، شد. - ببینین این واسه مهمونی امشب چطوره؟ دختری که سمت راستش ایستاده بود، تنها لبخند زد؛ اما دیگری ب...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 9
- از طرف نگاه و خانوادهی ادیب، تولد بابای شارلاتانت و تبریک بگو، و به بابات بگو، خانوادهی ادیب واست آرزویِ عمر طولانی با دیدن مرگ عزیزات و کردن! پگاه چند گامی به عقب برداشت و در نهایت بدون گفتن کلامی از او فاصله گرفت و فرشته برای اولین بار جلوی او سکوت کرد. گفتنی زیاد بود؛ اما مقصر او بود، نه...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 10
فرشته گوشی را از دستش چنگ زد و با شمارهگیریِ شمارهی فرزام گفت: - تو که تو زندگی ما نیستی بیخودی طرفداری اون و نکن! - این طرفداری بیخوده؟ دیشب از بچهها شنیدم دیر وقت رفتی خونه، بعد توقع داری ازت نپرسه کجا بودی؟ میدونی تو چه حکمی تو زندگی اون داری؟ زنشی، مادر بچشی! از تو نپرسه کجا بودی میخواد...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 11
فرزام بازویش را از دست او کشید و سپس با گذاشتن پیاز روی تخته، مشغول ریز کردن آن شد. فرشته دم عمیقی از هوا گرفت تا به خود مسلط شود؛ اما امروز کپنش تا سر حد پر بود. - امروز تولد باباست، عمه سیمین و همه هستن! از وقتی باهم ازدواج کردیم یکبار نیومدی، من دیگه واقعا خسته شدم از جور کردن بهونههای مختلف...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 12
فرزام از حرفهای او پوزخند زد. خانهی ما؟ این خانه دقیقاً چهارسال بود که علناً خانه نبود؛ هر چند از قبل آن هم نبود! نگاهش به کف دست و دستمال کاغذی رنگین شده افتاد و با انداختن دستمال کاغذی درون سطل آشغال چندی دیگر روی زخمش گذاشت. عمیقتر از آن بود که بخواهد جدیاش نگیرد. صدای پریا که دستی به گیسو...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 13
بردیا سبد را لبهی حوض گذاشت و کامل سوی او چرخید. نگاهش رنگ نگرانی گرفت. - اتفاقی که نیفتاد نه؟ خوبی؟ چرا زودتر نگفتی؟ نگاه تیرهی او به بردیا که چشمان مشکیاش از پشت عینک فرم مشکی کمی درشتتر شده بود، گره خورد. - نه چیزی نشده، حوصله ی دهن به دهن نداشتمغ ولی میخواستم وقتی تو مزون دیدمش پیرهنی...
بروزرسانی در : ۳۲۵ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 14
پگاه بیچون و چرا عقب گرد کرد و سبد میوه را برداشت و پشت فرزام سوی خانه گام نهاد. - اممم... اما خاله بیشتر یاد داره؛ ولی باشه قبول! تو بهم یاد بده! فرزام با گره خوردن نگاهش به گیسوان فر تیرهی او، چیزی در وجودش تکان خورد. هر چه بزرگتر میشد، بیشتر شبیه فرهاد و سحر میشد! سحر منتظر پاسخ او ماند ...
بروزرسانی در : ۳۲۴ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 15
پگاه طعنهی فرزام را به خوبی گرفت؛ اما نتوانست لب از لب باز کند و چیزی بگوید! گذشتهها در گذشته مانده بود؛ اما بحث فرهاد و سحر نه! فرزام نگاه منتظر برادرزادهاش را غافلگیر کرد و پگاه با گفتن ببخشید سوی آشپزخانه گام نهاد. کارهای فردا زیاد بود، از درست کردن حلوا گرفته تا چیدن خرما در ظرف! نگاه پلا...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 16
سپس گوشی را روی فرد قطع کرد، همین مانده بود که مهمانی امشب را از نیمه ترک کند. او با دیدن آینهی مسی که روی دراور جا گرفته بود، گرهی روسریاش را با غیظ محکم کرد و دستی به صورت گردش کشید. رنگ پوستش کمی به سرخی میزد؛ اما پشت آرایش چندان محوی که کرده بود، معلوم نبود. صدای جرقه خوردن فندک، موجب شد ...
بروزرسانی در : ۳۱۸ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 17
جلوی سینک ظرفشویی ایستاد و شیرآب را باز کرد، وجود فرزام خیلی وقت بود دل و دینش را نمیلرزاند، فقط عصبانیت عجیبی نسبت به او داشت. عصبانیتی که در گرو ده سال پیش بود. - هنوزم از دستم دلخوری، نه؟ بخاطر اینکه انقدر بیعرضه بودم که شما رو با مشکلات و یک نوزاد تنها گذاشتم. پگاه دستهایش را شست و طرفش ...
بروزرسانی در : ۳۱۷ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 18
فرزام سر تکان داد و سپس با زمزمهی خداحافظی سوار ماشین شد. پگاه با دیدن زن عمو، جنون می گرفت! نفس تنگی شدید، از دست دادن تعادل و در نهایت بیهوش میشد! فرزام ماشین را سوی خانه به حرکت در آورد و همینطور هم سیگاری روشن کرد. خیابانها مثل همیشه شلوغ، جنب و جوش همانند همیشه به پا بود. فرزام کامی از ...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 19
فرزام با برداشتن چند گام بلند، در را پشت سرش بست و از اتاق خارج شد، حوریه فکر میکرد با دادن پیشنهاد کار به پگاه و نزدیک شدن به او کاری را از پیش میبرد؟ فکر میکرد میتواند نبودش را جبران کند؟ نمیتوانست. حوریه فکر میکرد با حبس کردن خود در خانه میتواند عمق بدبختیاش را نشان دهد؟ مگر اجبارش کرد...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان تبعید بی پناهی - پارت 20
مریم دستش را دور او حلقه کرد و سعی کرد بلندش کند؛ اما موفق نشد. - داری هذیون میگی، الان بری خونه بخوابی حالت میاد سرجاش! بلند شو اگه یک آشنا این ور و اون ور باشه، واسه جفتمون بد میشه! خواست باری دیگر تلاش کند که اینبار فرشته با غیظ، دستش را پس زد و چشمهایش را باز نمود. صدای آهنگ بالا رفت و مو...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
