تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و سوم :
در حیاط را مردی باز کرد و پایدار با زدن تک بوقی وارد کوچه شد. پگاه نگاهش را به بیرون و هوای گرفته دوخت و پایدار پس از گذشت چند دقیقه سکوت و پرسیدن آدرس بیمارستان از پگاه، روبه سحر که پشت او نشسته بود، گفت:
- حتماً گچ دستت خیلی اذیتت کرد نه؟
سحر با یاد خارش دستش و دردی که اوایل داشت، کمی خودش را جلو کشید و سرش را از میان دو صندلی عبور داد.
- هوم، دستم میخاره؛ اما نمیشه خاروند. عمو عمو..
لطفا صبر کنید...
