پارت صد و سوم :

در حیاط را مردی باز کرد و پایدار با زدن تک بوقی وارد کوچه شد. پگاه نگاهش را به بیرون و هوای گرفته دوخت و پایدار پس از گذشت چند دقیقه سکوت و پرسیدن آدرس بیمارستان از پگاه، روبه سحر که پشت او نشسته بود، گفت:
- حتماً گچ دستت خیلی اذیتت کرد نه؟
سحر با یاد خارش دستش و دردی که اوایل داشت، کمی خودش را جلو کشید و سرش را از میان دو صندلی عبور داد.
- هوم، دستم میخاره؛ اما نمیشه خاروند. عمو عمو..

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!