لیست کلیه پارتهای رمان نپنتی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 114
-
رمان نپنتی - پارت 1
مقدمه: در اودیسهی هومر، هلن بانوی اسپارتی از دارویی سخن میگوید به نام نِپِنْتی! دارویی برای آنان که دلشان از جنگِ تروا و داغِ عزیزانِ از دست رفته، به خون نشسته بود. نپنتی نه گذشته را پاک میکرد، نه حقیقت را پنهان... فقط افسانهای بود برای کنار آمدن با آن همه اندوه، برای خاموش کردنِ دردِ یادآوری...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 2
اسما مقابل در سیاه و عظیمی توقف کرد. یک خانه ویلایی خارج از شهر که از همین فاصله میشد نوک درختان بلند قامتش را از آن سوی دیوارها دید. اسما شماره برادرش را گرفت. - الو سینا؟ اومدیم همونجایی که گفتی! چی شده؟ حالت خوبه؟ صدای سینا توی ماشین پیچید... مرد گنده داشت گریه میکرد؟ - توروخدا بگو آبجی...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 3
دندانهایم را محکم بهم ساییدم و غریدم: - اسما!! بالاخره با اکراه کفشها را درآورد. نفسی آسودهای کشیدم؛ اما حرف بعدیاش خون را توی رگهایم منجمد کرد. - من اینا رو میارم امشب تو مهمونی میپوشم! شاخ درآوردم... تقریبا جیغ زدم: - چی؟! کفشها را کنار هم جفت کرد و سعی کرد توی کیف بزرگش آنها را ...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 4
با حالت آشفتهای روی تختش نشسته بود. موهایش دور و اطراف شانههایش پخش بودند و ریمل روی گونههای خیسش شُره کرده بود. - داشتم میرقصیدم یهو پاشنهش در رفت! وای جلوی اون همه آدم آبروم رفت... به هقهق افتاد... با دهانی باز روی زمین نشستم. کفش و پاشنهاش را با ناامیدی توی دستم گرفتم و نگاه حیرت ز...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 5
اسما با دستان یخ زدهاش انگشتانم را توی مشتش گرفت. - الان چیکار کنیم؟! انگار کسی یک قالب یخ توی یقهام انداخته بود. لرزی تا مغز استخوانم دوید. به خاطر یک جفت کفش با یک آدم خطرناک طرف شده بودیم. - رئیست کی بر میگرده؟ - فردا عصر. چطور مگه؟ دل آشوبه گرفته بودم. اسما با مردمکهای لرزانش به م...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 6
همیشه بهترین دفاع حمله بود... خیلی سریع از کنار دوک بلند شدم و صاف ایستادم. - ببخشید منظورتون چیه؟؟ این حیوون زبون بسته بیماره ما هم برای کمک اینجاییم. این نحوه حرف زدن شما چه معنی میده؟ مقابلم ایستاد. با سری بر افراشته که انگار خیلی به خودش افتخار میکرد. - خانم زارع عزیز شما بهتره فقط کارتو...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 7
زبانم را روی لبهای پوسته پوستهام کشیدم و گفتم: - من چرا اینجام؟! باور کنید من دزد نیستم... کفشها رو پس اوردم! بینیام تیر میکشید... آماده گریستن بودم. - لطفا بشینید! خسته میشید! نمیدانستم حسی که داشتم خشم بود یا ترس؟ باید جلوی اسما را همان لحظه میگرفتم... باید سفت تر و جدی تر با او برخو...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 8
شیشهی قاب عکس چند تکه شد و عکس کوچکش بیرون پرید. آن مرد با چهرهای بر افروخته به من نگاه میکرد. دستهایم انگار که هنوز هم آن قاب عکس را گرفته باشند، توی هوا معلق مانده بودند. - من... من اومدم... دنبال پـ.. پسرخا.. خالهم! لکنت گرفته بودم. این خانه... این ویلا ابدا جای امنی نبود. قدمی به...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 9
به اجبار روی یک صندلی نشسته بودم، توی همان سالن کتابخانه... گرمای ظهر تا وسط فرش کشیده شده بود و به نوک کفشهایم میرسید. و نگاه من به زخمهای کوچک روی دستانم بود. به گمانم توی چندتایی از این زخمها شیشه هم رفته باشد. - تو به حریم شخصی من تجاوز کردی! پلکهایم میسوخت... یک لحظه چشم بستم و زب...
بروزرسانی در : ۲۸۴ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 10
چند ساعتی گذشت و آفتاب حسابی لطیف شده بود. ساعت هفت عصر بود و من برای بار چهارم شماره مهرداد را گرفتم. این بار جواب داد... - بله؟ عصبی و بیحوصله بود. من هم خیلی سریع گفتم: - مطمئن باش صبح زود احضاریه میفرستم محل کارت! شنیدم که نفسش را خیلی کلافه بیرون داد. - قرار بود ساعت دوازده ظهر بی...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 11
زنگ آیفون خیلی نرم توی خانه پیچید... موبایلم را روی تخت رها کردم و توی سالن دویدم. با تصویری که توی آن نمایشگر کوچک نقش بسته بود، گفتم: - خودشونن اومدن! هیجان زده بودم و گونههایم گرم شده بودند. گوشی را برداشتم و گفتم: - الان میام! بعد با سرعت نور یک شومیز کوتاهِ ارغوانی تن زدم و شالی مشکی. داشتم...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 12
زخمهایش را با صبر و حوصله ضدعفونی کردم. نشسته بود روی یک مبل تک نفره و پلکهایش را از درد روی هم میفشرد. - همش تقصیر اسماست... بترکی تو دختر! زیر لب غر غر میکرد و من اطراف باند را چسب زدم. به اندازه یک کف دست روی گونهی کبود و زخمیاش... - دستشون بشنکنه الهی! با این بچه چیکار داشتن آخه... ...
بروزرسانی در : ۲۷۷ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 13
ایستاده بود پشت نردههای سنگی بالکن و به آدمهای آن پایین نگاه میکرد که زیر چراغهای باغ، غرق خوش گذرانی بودند. با مشروب... سیگار و زنهای اغواگر! - بخدا خیلی شلوغش میکنی! هیچ جوابی به اشکان نداد. نگاهش این بار معطوف دوک شد که زیر تک صنوبرِ بزرگِ حیاط، دستانش را روی هم گذاشته بود. چراغهای چشمک...
بروزرسانی در : ۲۷۴ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 14
کمی سکوت بینشان آمد و بعد هامون دوباره گفت: - گفتی باشگاهش رو میخوای اوردمش پای قمار برات! اگه از همون اول میفروخت بهت به نفعش بود ولی کله خر بود دیگه... بعد فندکش را زیر سیگارش گرفت و پکی زد. - باشگاه این یارو یه روزگاری جز رقبای باشگاه شما بود. فکر میکنی براش راحته؟ الانم دیدی باشگاهو گذاشت ...
بروزرسانی در : ۲۷۲ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 15
خودم را روی صندلیام رها کردم و چشمم به آن جعبه بزرگ کفشها افتاد. آنقدر من را با آن تهدیدها و حرفهای عجیبش هُل کرده بود که جعبه را خیلی سریع فراموش کرده بودم. بغضی به گلویم چنگ زده بود. این مرد به خاطر یک جفت کفش آنقدر کینه داشت که به این راحتیها دست از سر من بر نمیداشت. - نقاشیمو میفرستی و...
بروزرسانی در : ۲۷۰ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 16
عصر وقتی که آفتاب روی دیوارها نشسته بود، از درهای ویلا عبور کردم. کف دستهایم از اضطراب کمی عرق کرده بودند. مردانی که توی حیاط پرسه میزدند، از سر راهم کنار میرفتند و من به راهنمایی یکی از آنها ماشین را زیر سقف بلندی پارک کردم و دستی را کشیدم. هنگامِ پیاده شدن، آفتاب عصرگاهی کمی چشمهایم را زد ...
بروزرسانی در : ۲۶۷ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 17
سکوتم را که دید، دوباره گفت: - یکی دو ساعت بیشتر وقتتو نمیگیره! دستمزد خوبی بهت میدم. بعد از روی صندلی بلند شد و کلاهش را با دو دستش گرفت. - ببین خانم؟ من بیست دقیقه دیگه باید راه بیفتم سمت مزرعه. دامپزشکم غیبش زده و من نمیتونم منتظرش باشم چون با فروشنده قرار دارم و آدم مقرراتی هستم! به خاطر نب...
بروزرسانی در : ۲۶۵ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 18
با دستی به زیر چانه چمنهای نقاشی دلوین را برایش رنگ میزدم. خودش و مهرداد را کشیده بود... دست در دست یکدیگر توی یک پارک و حالا داشت گونههایشان را کمی سرخ میکرد. - پس من کجام؟ سرش را بالا گرفت و با چشمهای سیاه و درشتش نگاهم کرد. - تو که پیش ما نیستی! مداد سبز توی دستم شُل شد. حرفش مثل یک خنجر ...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 19
نشسته بود پشت نردههای سنگی و به پسرها نگاه میکرد که دور هم حکم بازی میکردند. همیشه همین بود... از بالا، با نگاهی سنگین، حیاط پر رفت و آمدش را تماشا میکرد. به غلتیدن سگهایش روی چمنها و به آدمهایش که هر کدام سرگرم کاری بودند. چند نفری باربیکیو راه انداخته بودند و بوی گوشت توی تاریکی شب میپ...
بروزرسانی در : ۲۶۱ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 20
نمیدانستم چه جوابی به او بدهم؟! برای منی که از عدم وابستگی دخترم زخم خورده بودم این یک پیشنهاد معرکه بود. اگر کمکم میکرد دلوین پیش من میآمد... هر شب کنار من میخوابید... برایش قصه میگفتم و دیگر برای وقت گذرانی با او محتاج اجازه دیگران نبودم! سکوتم کمی طولانی شده بود؛ اما سر انجام گفتم: - واق...
بروزرسانی در : ۲۶۰ روز پیش
