لیست کلیه پارتهای رمان نپنتی : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 114
-
رمان نپنتی - پارت 41
نور آفتاب از شیشههای پشت سرش به درون میتابید. پر قدرت؛ اما به لطف کولر گازی، کاملا دلپذیر! موبایلش را میان گوش و شانهاش نگه داشته بود و انگشتانش عجولانه روی کاغذهای پراکندهی میز حرکت میکردند. - دیگه سفارش نکنم ها! خودت میری سراغش! دستهای سورن از حرکت ایستادند و لحظهای پلک بست... - من چرا ب...
بروزرسانی در : ۲۱۴ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 42
وارد خانه که شدیم مادرش به استقبال ما آمد. با چشمان سیاه و درخشانش به من نگاه میکرد و مدام به رویم لبخند میزد. یک زن آرام و مهربان با لبخندهای پررنگ! فرقش با سورن زمین تا آسمان بود! سورن کمتر میخندید و یک رسمیتی توی حرف زدنش بود... صاف و مقتدرانه مینشست و نگاهش خشک و بی روح بود! اما مادرش یک ...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 43
توی مسیر برگشت، بی توجه به کولر روشن پنجره را پایین کشیدم تا کمی هوا بخورم. بغض داشت خفهام میکرد و اکسیژن تازه میخواستم. خدا میدانست مادرم آن سالها چقدر از این حرفها شنیده بود... این موضوع چیزی نبود که برایم عادی شود. کسی زخمهایم را لمس میکرد و من تا ساعتها غمگین میشدم... حالا هم وضعیت ...
بروزرسانی در : ۲۰۹ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 44
نشسته بود توی فضای سیآیپی فرودگاه. راحت؛ اما مرتب در یک پیراهن لینن با یقه مردانه و ادکلنی که از نبض گردنش بر میخاست. - ستون جان خیلی نگرانته! میگفت خان شخصا به هر سفری نمیرفت هرگز! والا راستم میگه... الان جریان چیه؟ از روی شانه به اشکان نگاه کرد که او هم روی یکی از مبلهای ساده و کرمی نشست...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 45
اتاقم توی هتل، بالکن کوچکی با نردههای فلزی و چشم اندازی محو از کوههای خراسان داشت. چمدانم را باز کردم. یک تاپ نرم و شلوارکی نخی پوشیدم و آرایشم را با پنبه و میسلار کاملا پاک کردم. فردا روز پر کاری داشتیم... سفر به جرگلان... از خود صبح تا شب! به خاطر همین دوست داشتم تا خود شام بخوابم. به خصوص ای...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 46
این موضوع را من خودم به کلی فراموش کرده بودم؛ ولی او فهمیده بود. تا این اندازه آدم پیگیری بود؟ من سکوت کرده بودم و او ادامه داد: - بعد از موضوع پدرت خیلی عمیق درموردت تحقیق کردم. تا قبل از اون یه اطلاعات سطحی درمورد تو داشتم. در حد اسم و رسم و اینکه به جایی وصل هستی یا نه! تنها واکنشم این بود که ...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 47
قلبم مثل یک سنج توی سینهام میکوبید. با این چشمهای خشمگینی که داشت، حتما یک گلوله توی سرم خالی میکرد... توی چشمهای ترسیدهام تیز نگاه میکرد. عصبی بود و من داشتم قالب تهی میکردم. - مگه بهت نگفتم دنیای ما بازگشتی نداره؟ نکنه فکر کردی خاله بازیه؟ دستش را هنوز هم روی دهانم فشار میداد و کمرم به...
بروزرسانی در : ۲۰۲ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 48
سفر کسالت آوری بود. فقط آمده بود تا باز هم مهارتی از دنیز را با چشمهای خودش ببیند... همین! هیچ لذتی از سفرش نمیبرد و همهاش نشسته بود. یا پشت میز صبحانه و شام... یا توی ماشین... یا مثل حالا هم زیر یک چادر بزرگ و آفتابگیر آن هم توی یک دشت گرم! آدمهایش اطرافش را گرفته بودند و روستاییها زیر چشم...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 49
برخورد آن اسلحه روی شقیقه من... شبیه به یک کابوس وحشتناک بود. ای کاش خواب بود... ای کاش رویا بود! من حالا وسط آدمهای خطرناکی بودم که رئیس آنها از من خوشش آمده بود؛ ولی اسلحهای روی شقیقهام میگذاشت. هر چند خالی! و تمام شب به یک چیز فکر کردم... آن هم اینکه اگر یک روز آن را پر کند؟! شب سختی داشت...
بروزرسانی در : ۱۹۷ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 50
فقط یک حوله کوچک دور کمرش بسته بود و هوای صبحگاهی که روی تن نمدارش مینشست، خنکش میکرد. روی تخت استخری توی روف گاردن دراز کشید و به آسمان آبی بالای سرش نگاه کرد. صدای فرانک سیناترا از گرامافون توی سالن به گوشش میرسید. و او... بی هیچ حرفی به آسمان نگاه میکرد و پنجه پایش را همزمان با موسیقی تکا...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 51
او من را دوست داشت. نمیدانم باید باورش میکردم یا نه... با وجود اینکه حضورش دلم را به تب و تاب میانداخت؛ اما گیج و منگ بودم! عقل و دلم حرفشان یکی نبود؛ ولی او... بلد بود وسوسهام کند! - من پشتتم که دخترت رو پس بگیری! باور کن هیشکی قد من نمیتونه انجامش بده! با این همه قدرتی که داشت قطعا که میت...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 52
تا صبح فکر کرد... دقیقا تا خودِ صبح! یک فکری توی سرش بود که تا خود صبح آن را میسنجید و از زوایای مختلف بهش نگاه میکرد. تنها ترین راه نبود؛ ولی بهترین بود! تضمین کننده ترین بود! رد خور نداشت! مقابل آینه ایستاد و دکمههای پیراهنش را بست. خوب به خودش نگاه کرد... این مرد سورن همایونفر بود! خیلی چیز...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 53
کمتر از نیم ساعت سورن مقابل کلینیک توقف کرد و چشم دخترها از تعجب گشاد شده بود. - دنیز؟؟ خب اگه چیزی هست خدایی چرا پنهون میکنی؟ شادی این را با دلخوری پرسید و ثریا اخم بامزهای کرد. - ما غریبهایم عزیزم! غریبه! از همون دانشگاه هم هر کی دو کلوم باهاش حرف میزد پنهون میکرد! رو به آینه دیواری رژ می...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 54
سر ظهر به خانه او رسید. یک خانه قدیمی ساخت توی نارمک. با حیاطی استخر دار و پر از درختان چنارِ بلند قامت. واقعا معلوم نبود اشکان چرا از این خانه قدیمی دست نمیکشید؟ به تیپ و قیافه اشکان اکبری یک آپارتمان مدرن و فول امکانات میخورد نه یک خانه با در و پنجره کهنه! کلید داشت و قدم توی حیاط خانه گذاشت...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 55
کتاب قصه را بستم و بوسهای روی موهای نرم دلوین زدم. - دیگه وقت خوابه الهی قربونت برم. عروسکی که برایش خریده بودم را توی آغوشش گرفته بود و قیافهاش غمگین به نظر میرسید. توی شهربازی خوشحال بود و میخندید... حین بازی برای من و مهرداد دست تکان میداد و بوسه میفرستاد. اما حالا... زیر نور کمرنگ آباژو...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 56
کیک دلوین طرحی از فوندانت پپا پیگ داشت. همه چیز انتخاب خاله سوزان و اسما بود. من که یک پایم باشگاه بود و یک پایم کلینیک؛ مامان هم که مدام مشغول سالن زیبایی... واقعا بودن خاله سوزان و اسما همیشه نعمت بود. به دلوین کمک کردم تا اولین برش را به کیکش زد و بعد مامان به همراه اسما کیک را تقسیم کردند و ر...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 57
بوسهاش آرام، نرم و با احتیاط تمام بود. انگار که لبهایش را روی یک تکه شیشه بُریده میگذاشت و از جراحت خودش میترسید. عقب رفت و یک جوری به من زل زد که معلوم بود میخواست تاثیر بوسهاش را ببیند. پهلوهایم میلرزید... شانههایم هیجان زده بالا و پایین میشدند... انگار دختر آفتاب مهتاب ندیدهای بودم، ...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 58
مامان قاه قاه خندید و خاله سوزان ریسه رفت... - وای رعنا خدا بگم چیکارت کنه! باز اینو یادم اندختی؟! بعد صورتش را پوشاند و همچنان به خندههایش ادامه داد. مامان اشک کنار چشمش را با نوک انگشت گرفت. - آره دیگه... خاطرخواه دخترم همچین آدمیه! جلو در خونه بدخواهاش تپه گوه میذاره... و باز هم خندیدند... م...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 59
عصر زودتر از همیشه به خانه برگشتم. خاله سوزان به همراه دلوین توی درگاهی واحد خودش ایستاده بود. نوک بینی دلوین از گریه سرخ شده بود و با دیدنم به سمتم دوید. بغلش کردم و موهایش را بوسیدم. - چی شده گریه میکنی مامانی؟ چشمانم را به خاله سپردم که دستش را به در چوبی خانهاش گرفته بود و به ما نگاه میکرد...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 60
با دهانی بسته یک تون موسیقی را زمزمه میکرد و نُت مینوشت. آن هم با حواسی که سعی میکرد لااقل کمی متمرکزش کند. آخرینها را هم نوشت و کاغذ را به کناری گذاشت. نگاهش را میان خطوط موسیقی گرداند. این پنجمین نُت نویسی امروزش بود. همگی کودکانه و شاد! میخواست خودش برای دلوین بنویسد... با دستانِ خودش! با...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
