نپنتی به قلم آزاده دریکوندی
پارت سیزده :
ایستاده بود پشت نردههای سنگی بالکن و به آدمهای آن پایین نگاه میکرد که زیر چراغهای باغ، غرق خوش گذرانی بودند.
با مشروب... سیگار و زنهای اغواگر!
- بخدا خیلی شلوغش میکنی!
هیچ جوابی به اشکان نداد.
نگاهش این بار معطوف دوک شد که زیر تک صنوبرِ بزرگِ حیاط، دستانش را روی هم گذاشته بود. چراغهای چشمک زن روی تنش نور میپاشیدند.
حال سگش داشت رو به بهبودی میرفت.
- اون کفش
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
هامون یه ده سالی از سورن بزرگتره. عموی ناتنی هم هست.
۹ ماه پیشآتنا
0آها، یعنی حدودا چهل سالشه
۹ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نه. مهمیز وقتی تموم شد که سورن ۳۱ سالش بود الان دو سال گذشته و طبیعتا سورن ۳۴ سالشه. هامون توی نپنتی میشه ۴۴
۹ ماه پیشآتنا
0اهااا، مرسی:)
۹ ماه پیششادان
0نمیدونم چرا اصلا فکر نمیکردم اینقد اختلاف سنی شون کم باشه ..بس که هامون همه چی تمومه 🩷🩷
۱ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😍
۱ ماه پیششادان
0واای من یه دوره ای اینقد پوکر دوست داشتم .. کلی هم تلاش کردم تا یاد بگیرم 💕💕 خیلی بازی خفنی.. قشنگ حس آدم بدا رو به ادم میده 🤭🤭
۱ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
من در حد اینکه یکم میدونم چی به چیه... ولی بلد نیستم حرفهای بازی کنم
۱ ماه پیششادان
0آخ چقد سخته که سورن نمیتونه به راحتی با رفتن نیلی کنار بیاد ولی بقیه درکی از این احساسات ندارن..
۱ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نیلی خانومش خیلی گوگولی بود دل میبرد ازش🎀
۱ ماه پیششادان
0این اقبال بابا هم با قوانینش دهن همه رو آسفالت کرد..
۱ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
حالا توی سیاه زخم آشنا میشیم باهاش 🫰🏻
۱ ماه پیشبنفش علی
1اوهوو هامون خان وارد میشود،هعی نیلی عزیزم سورن اصلا فراموشش نمیکنه:))دلم میخواد دنیز همین امشب کفشارو بیاره بندازه جلوشون بره😂دنیز:شاه دل
۳ ماه پیشدینا
4باشه ولی نیلی هیچوقت فراموش نمیشه💔💔
۴ ماه پیشHajar
0چقدر خوشحالم که از دید سورن هم پارت گذاشتی آزاده 🥹🖤
۶ ماه پیشعاطی
1از نظر فکری سورن داره به دنیز فکر میکنه..ناخودآگاهش جذبش کرده😎
۶ ماه پیشمریم
0چقدر دلم برای سورن تنگ شده یود
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشمریم
2امیدوارم رمان هرچی جلوتر میره بیشتر شبیه مهمیز های سیاه باشه
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشZahra
1نیلی سورنا هیچ وقت فراموش نمیشه 💔
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💔
۷ ماه پیشمحرابی
2ممنونم عالی مثل همیشه. سورنو میخوان سکته بدن هرچی از نیلی هست میخوان به باد بدن شما که میدونین حساسه روش
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشFatemeh
1واییی اشکان درمورد کفش ها به سورن میگه چیز مهمی نبود که .. . 😂هامون هم که مزرعه آفتاب گردون رو قمار میخواست کنه...😂آخه شما هنوز نمیدونین نیلی واسه سورن مهمه ای خدااااااا
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشپرنیا
3اون لحظه هایی که روی مهرداد رو کم کنه رو منتظرم ببینم چه جوری مثل گوجه لهش میکنه😋😋
۹ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
به به... عادت کردین به خشونت😆
۹ ماه پیشپرنیا
2اقبال بابا بیا ببینم چه تحفه ای هستی
۹ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
یعنی کی میتونه باشه...
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آتنا
0فاصله سنی سورن و هامون چقدره؟(من رمان مهمیزهای سیاه رو نخوندم)