لیست کلیه پارتهای رمان نپنتی : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 114
-
رمان نپنتی - پارت 61
کیفم را روی میزش گذاشتم و با دلخوری گفتم: - بی انصافی نکن! من از اون آدم یه بچه دارم به خاطر دخترمم که شده مجبورم. انگشتش را از زیر شقیقهاش برداشت و سرش را صاف گرفت. خیلی بیاهمیت گفت: - نه نه! موضوع اون نیست. ناراحت نشدم. سری کج کردم. - پس چرا هنوزم اخم کردی؟ نور آفتاب که از پنجره پشت سرش به در...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 62
« او را بوسیدم زیر نور خورشید... کنار آفتابگردانها! » فصل دوم ماشینی غول پیکر و سیاه با سرعتی زیاد سر راهم ظاهر شد. پایم را روی ترمز کوبیدم و لاستیکهای ماشینم قیژ صدا دادند. قلبم تند تند کوبید... تند تند... تند تند... انگار توی لباسم بود نه توی قفسه سینهام! ترسیده به آن ماشین چشم دوختم و به ...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 63
از خواب که بیدار شدم، اتاق تاریک شده بود. هیچ صدایی نمیآمد. کمربند حوله را محکم کردم و از تخت بیرون آمدم. تمام لباسهایم را با دست شسته بودم و حالا توی حمام خیس آب بودند. در اتاق را خیلی آرام باز کردم. تنم را پشت در نگه داشتم و به بیرون سرک کشیدم. راهرو پر نور؛ اما خالی از آدم بود. - کسی اینجا ن...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 64
من عاشق او بودم... دلم میخواست همیشه کنارش باشم چون از تاثیری که به خاطر حضورش میگرفتم خوشم میآمد. جهان کنار او آرام تر میچرخید. آن هم با تمام چیزهای خطرناکی که ازش میدانستم! حواسش به من بود. به من و دخترم محبت میکرد. برایش مهم بود که دلوین کنارم باشد و مادرانههایم را میفهمید. بلد بود کار...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 65
درست حسابی خوابم نمیبرد و توی خواب و بیداری بودم که با حس تکان خوردنهای دستم و مامان گفتن دلوین ذهنم هوشیار شد... - من دستشویی دارم! کمی طول کشید تا اطرافم را درک کنم... ما هنوز هم توی ویلای کردان بودیم و با مامان و دلوین، سه تایی روی یک تخت دو نفره به خواب رفته بودیم! بلند شدم و گفتم: - باشه ب...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 66
قلبم بیهوا تند شد... از یک ناشناس که خودش را پشت یک عروسک پنهان کرده بود و نگاه من روی دستانش میچرخید تا بلکه حدسی به ذهنم برسد... از دستانش، از شانههای پهنش و حتی از نوع لباس پوشیدنش؛ ولی فکرم کار نمیکرد. گرمای دم ظهر روی پوستم سنگینی میکرد و دلوین هم به عادت همیشه که غریبگی میکرد، نیمی از...
بروزرسانی در : ۱۴۶ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 67
درست همان لحظهای که مقابل آپارتمان پارک کرد و پیاده شدیم، سروکله آن ولستر نقرهای هم پیدا شد. سورن رد نگاهم را گرفت و او هم چشم دوخت به پیاده شدن سامیار و دلوین! دلوین با خوشی به سمتم دوید و خودش را به من چسباند. - خیلی بهم خوش گذشت! گونهاش را بوسیدم. از حضور سامیار در مقابل سورن کمی استرس گرفت...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 68
تکیه به دیوار خیره مانده بود به آسمان آبی... بیتوجه به شهر زیر پایش! شیشههای رفلکس، تیزی آفتاب را شکسته بودند و نور مثل یک هاله بیآزار روی گونهاش افتاده بود. در اتاقش باز شد. انعکاس تصویر اشکان را میتوانست توی شیشهها ببیند که زونکنی نارنجی را زیر بغلش زده بود. - ظهر بخیر عزیزم! صدای پر انرژ...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 69
باغچههای ویلا را آبیاری کرده بودند و هوای اطراف حسابی خنک شده بود. بوی چمن و خاک دلم را زنده میکرد. مدام نفس عمیق میگرفتم که حداقل جلسه دادگاه کمی فراموشم شود. بعد از صرف شام همگی زیر آلاچیق نشسته بودیم. نور زرد ریسههایی که دور ستونهای چوبی پیچیده بودند، برقی به چشمها و لبخند ستایش انداخته ...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 70
قدمی به جلو گذاشت و سنگریزهای زیر کفشش قروچ صدا داد. از صدایش خطی تیز توی دلم پیچید... - حق داری منو نشناسی! ولی من شناخته بودم! نه از ظاهرش... نه از چشمهایش که مثل چشمهای من کمی به خاکستری میزد... و نه رنگ پوستش... نه از جنس نرم موهایش که توی نسیم تکان میخوردند و نه از فرم لبها و بینیاش.....
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 71
با حس حرکت انگشتانم چشمهایم را به آرامی باز کردم... یک مرد به من نگاه میکرد! کنار تختم روی زانوانش ایستاده بود و سایهی بلندش روی دیوار پشت سرش افتاده بود. - سورن؟ نامطمئن پلک زدم... نیمخیز شدم که دست روی شانهام گذاشت. - دراز بکش... لازم نیست پاشی! آرنجهایش را روی خوشخوابه تخت فشرد و به من ز...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 72
سرش داشت میترکید... دلش یک نخ سیگار میخواست و چند وقت بود که خودش را از آن محروم کرده بود. به خاطر مادرش... اگر بوی سیگار را از لباسهایش میفهمید، بلوا به پا میکرد. قطعا غصه میخورد و گریه زاری میکرد. - اموال منقول و غیر منقولِ جناب منوچهرخان به این شرح که مشاهده میکنید تقسیم شدن... این پیش...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 73
خیلی جدی؛ اما آرام گفت: - هر کسی اینو میدونه که نباید به ناموس یه همایونفر نزدیک بشه. همین! شبیه به خودکشیه! ابروهایم بالا پرید. - پس تضمینش اینجوریه! - آره. آخرین قاشق غذا را هم به دهان بردم و با لذت هومی کشیدم. - دستپختش عالی بود! من برم لباسهامو عوض کنم! - برو طبقهی بالا منم چمدونت رو میارم...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 74
توی چشمهایم زل زد و نوک انگشتانش را روی پوست تنم به حرکت درآورد. به نافم که رسید، شکمم بیاختیار منقبض شد. کمی صبر کرد و بعد... انگشتانش از من جدا شد. این بار چشمهایم را بوسید. محکم بغلش کردم. سرش را توی گردنم فرو کرد و من از نفسهای داغش چشم بستم. دستانم روی کمر برهنهاش میچرخیدند... ضربان ق...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 75
آب دهانم را بلعیدم... سعی کردم نفس تازهای توی ریههایم بفرستم. نگاهی به سورن انداختم که مست خواب بود. چندتایی از عکسها را نگاه کردم. عکسهایش پر از رنگ... گل.. موسیقی... چقدر سرزنده بود! بینیام تیر کشید... سامیار را اصلا درک نمیکردم. واقعا داشت من را عصبانی میکرد... صد بار از خودم پرسیدم که ...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 76
دکتر گفته بود باید ذهن کودکم را مرحله به مرحله حاضر کنم تا با خبر ازدواجم راحتتر کنار بیاید. دختر کوچولوی من حتی از معنای جدایی، طلاق و زندگی مشترک هم درک درستی نداشت. اسما برای کمک آمده بود. هر چند نیامدنش بهتر بود... بیخودی کلی ظرف توی سینک انباشته کرد و آشپزی پیش نمیرفت! خاله سوزان قول داده ...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 77
سحر خانم میز کاملی چیده بود. چند مدل غذا با مخلفات هر کدام. به درخواست من گوشت هم بود چون مامان بارها توصیه کرد کمی از این مستبدیام کم کنم. خانه، بسیار پر نور و برقی روی تمام کریستالها... همه چیز زیبا و جذاب! تهمینه خانم به همراه ستایش از راه رسیدند تا همگی شام را کنار هم صرف کنیم. سورن خیلی صا...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 78
دوش گرفت و به سمت کردان به راه افتاد. ویلایش مثل همیشه توی نور ظهرگاهی میدرخشید. جلالی به استقبالش دوید... - خوش اومدید خان! مهمونتون طبق فرمایش همیشگی راهنمایی کردیم سالن کتابخونه. صفا اوردید... بفرمایید! جلالی مثل همیشه مسیر را تا خود ساختمان به دنبالش میدوید. سرش را جلو آورده بود و خیلی محرم...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 79
کش و قوسی به تن خستهام دادم و خیلی خوابآلود خمیازهای کشیدم. خستهی خواب بودم و چشمهایم نمدار... دلم میخواست باز هم بخوابم. تمام تنم ردی از سورن بود. با خستگی به سمت حمام رفتم و دوش گرفتم. حوله پوشیدم و دوباره روی تخت نشستم تا موبایلم را چک کنم. ساعت یک بعدازظهر بود! باورم نمیشد! چند تماس ب...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 80
حلقه دستم را به دور دلوین تنگ تر کردم و عکس بعدی را باز کردم. - وای دلی این یکی هم خوشگلهها! با حالتی از قهر دست به سینه شد. - فقط کرومی! مامان ظرف کوچک میوهها را روی میز گذاشت و گفت: - خب اگه دلش پیش اون کیفه گیر کرده که همون رو انتخاب کنید. با خستگی از پیج اینستاگرام بیرون آمدم، هنوز موبایلم ...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
