لیست کلیه پارتهای رمان نپنتی : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 114
-
رمان نپنتی - پارت 21
موهای بلندم را با کشمو بستم و آرایش کردم. دیشب مامان با وسواس زیادی توی خانه میچرخید و سفارش میکرد من چه لباسی بپوشم و چطور آرایش کنم! استرس داشتم و قلبم حال عجیبی داشت. این یک مصاحبه کاری معمولی نبود. قرار بود بروم مقابل مردی بشینم که با یک اشاره میتوانست مطب یک پزشک را پلمپ کند! گونههایم ر...
بروزرسانی در : ۲۵۸ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 22
پنجره کنارم را پایین داده بودم و باد آرامی به صورتم میخورد. صدای گوگوش از توی ضبط ماشین میآمد و من با نگاهی دقیق به سمت باشگاه سوارکاری میراندم. جاده کردان خلوت بود و کوهها مثل لکههای خاکستری زیر نور آفتاب میدرخشیدند. موبایلم زنگ خورد و نام اسما روی صفحهاش نقش بست. اتصال را که برقرار کردم،...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 23
آفتاب نرم عصرگاهی باعث شده بود همه جا سایه بیفتد. سورن زانویش را زمین زد و تفنگ بادی را بالا آورد. لوله را در امتداد ساعدش صاف کرد و یک چشمش را بست. با چشم راستش نگاه دوخت به بطری سبز رنگی که نور آفتاب سطحش را برق انداخته بود... لحظهای بعد ماشه را کشید... ناگهان ترکیدن شیشه بطری و به هوا خاستن گ...
بروزرسانی در : ۲۵۲ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 24
امروز سومین روزی بود که به عنوان دامپزشک خصوصی به باشگاه همایونفر میآمدم. انتظار نداشتم اینطور جَو آرام و ساکتی داشته باشد. آن حس مرموزی که توی ویلا احساس میکردم، اینجا اصلا وجود نداشت. همه چیز طبیعی به نظر میرسید و آدمها معمولی بودند. باشگاه حس خوبی به من میداد و خیلی زود با همه چیز آشنا ...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 25
عصر وقتی تمام جاده را سایه بلندی گرفته بود، به سمت ویلای کردان میراندم. از پنجره نیمه باز کنارم باد خنکی توی ماشین میخزید و پوشه روی صندلیِ کناری، با هر تکان ماشین خیلی آرام میلرزید. نتایج آزمایش خون تمام اسبها شبیه هم بود... سطح آنزیمهای کبدی بالا و کورتیزول پایین! دقیقا همان الگوی نارسیس....
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 26
همچنان که موبایلم را بین سر و شانهام گرفته بودم، براش رژ گونه را به صورتم کشیدم. - امشب ساعت هفت خوبه؟ نگاهم به دعوتنامه ویلای همایونفر افتاد که زیر سیمهای سشوار و برس حرارتیام تقریباً مدفون شده بود. امشب برای یک مراسم یادبود، تمام کارکنان از جمله من را دعوت کرده بودند. بیاعتنا به آن پاسخ مهر...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 27
همان شب توی یک رستوران سنتی مقابل مهرداد و دلوین نشسته بودم. یک رستوران با حیاطی وسیع و تختهای چوبی که روی هر کدام یک فرش اناری و ترمه بود. نور ریسهها از لابهلای شاخههای درخت توت چشمک میزد و روی پوست دلوین برق میانداخت. صدای سه تار از ته حیاط میآمد و خنکای اردیبهشت روی گونههایم نشسته بود....
بروزرسانی در : ۲۴۴ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 28
هوای صبحِ باشگاه پر از بوی علوفه نمدار و صدای سطلهای فلزی بود که کارکنان جابهجا میکردند. بطری محلول تزریقی را بالا گرفتم تا حبابش تهنشین شود... نور آفتاب که به آن میخورد، مایع زرد کمرنگ داخلش میدرخشید. به جواد گفتم: - آرومتر نگهش دار نترسه... فقط چند لحظه! اسب خاکستری شیهه کوتاهی کشید و پ...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 29
هوای کردان بوی خاک نمناک و یاس گرفته بود. چراغهای پایهدار و نورپردازیهای دیوارهای سفید همگی روشن بودند. صدای ماهسون توی تمام محوطه پخش شده بود. کار پسرها همین بود... هر از گاهی که رئیسشان اجازه میداد کمی شلوغ کاری میکردند. با موزیک... با دورهمی و خنده و حتی با قمار! همه چیز بستگی به حال سورن...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 30
ماشین را درست کنار فواره متوقف کردم. پنجرهها را بالا کشیدم و پیاده شدم. ویلای همایونفر مثل همیشه بوی خاک و گلهای آبیاری شده را میداد. تمام حیاط و بنای ساختمان غرق نور بود و کمی بعد از پیاده شدنم موزیک ترکی در حال پخش آنقدر کمرنگ شد که حالا فقط یک زمزمهای نامفهوم از آن شنیده میشد. برای یک لحظ...
بروزرسانی در : ۲۳۹ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 31
صدای کفشهای براقش خیلی آرام روی سرامیکهای کف سالن پیچید. آرام و شمرده به داخل برگشته بود و هیچ نشانی از عصبانیت یا عجله دیگر توی چهرهاش نبود! لحظه ای پیش مثل یک کوه آتشفشان بود و حالا همان کوه دوباره میان برف و سکوت فرو رفته بود. مقابلم ایستاد و خیلی آرام گفت: - ببخشید... امیدوارم باعث ناراحتی...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 32
نگاهم هنوز به او بود و لبهایم از تعجب سوتی که ناخواسته داده بودم، باز مانده بودند. همچنان که خندهای روی لبهایش بود؛ سرش را با تاسف به اطراف تکان داد. - امان از دست این پسرا... هیچ چیزی رو از چشم تازه واردها پنهون نگه نمیدارن. از لحنش بوی دلخوری نمیآمد. بیشتر خستگی بود و کمی هم شوخی. یک لبخند...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 33
همگی وسایلشان را زمین گذاشتند و از اصطبل بیرون رفتند. حتی جلالی هم با عجله رفت و من خیلی آرام به سمت محوطه قدم برداشتم. مردی میانسال و کت و شلواری از توی یک شاسی بلند پیاده شد و با لبخندی به همه دست داد. حالت موهای جوگندمیاش رو به عقب بود و وقتی جلوتر رفتم یک خال گوشتی کوچک زیر چشم راستش دیدم. ک...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 34
از دیدنش تمام بدنم سفت و منقبض شد. از تنفر و از خشم... به یاد تمام آن روزهایی افتادم که به خاطر بی احترامیهایش اعصاب و روانم بهم میریخت. شادی و ثریا هر دو سکوت کرده بودند. جلو آمد و بوی ضدعفونی کننده با بوی عطر او در هم آمیخت. - روز بخیر خانوم دکتر! با سری برافراشته مقابلم ایستاد. مثل همیشه نگا...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 35
رو به جلو خم شده بود. آرنجهایش روی زانو و نگاهش به سگهایی که پوزههایشان تا نیمه در ظرفهای فلزی فرو رفته بود. غذا میخوردند و سورن گردنشان را به نوبت نوازش میکرد. آدمهایش مثل همیشه توی حیاط پراکنده بودند و او بیاعتنا به همگیشان به غذا خوردن سگهایش نگاه میکرد. عاشق سگهایش بود... عاشق تک...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 36
انگار که زمین پاهایم را در خودش بلعیده باشد، مقابل او خشکم زده بود. توی عمق سیاهی چشمهایش چیزی بود که من را میترساند تا فرار کنم؛ ولی همزمان هم نگهام میداشت. خیلی آرام لب زد: - برو سر کارت خانم دکتر! اسبهای منو منتظر نذار...اونا سرمایههای منن و تو مسئولی! هر اتفاقی هم که براشون بیفته، تاکید...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 37
شب از پنجرههای بلند سالن پیدا بود و نور گرم چراغهای کریستالی انعکاسی از آدمها را روی شیشه میز شام انداخته بود. بوی فسنجان و رب انار توی خانه پخش شده بود. تهمینه دلخور بود و اصلا لبخند نمیزد. آرام غذا میخورد و قاشقش را خیلی پر نمیکرد. یک دفعه انگار که دیگر نتوانست بیشتر از آن خودش را کنترل ک...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 38
تمام بدنم از خستگی تیر میکشید. وقتی کلید را توی قفل چرخاندم و در خانه باز شد، خنکای کولر گازی توی صورتم خورد. خم شدم تا بند کفشهایم را باز کنم که صدای معترض مامان را از پس دیوار کُریدور شنیدم. - از این طرفا دنیز خانوم؟! صدای قدمهایش را شنیدم که به سمتم میآمد. دست به سینه شانهاش را به دیوار ت...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 39
مرکز خرید پر از جمعیت بود. نور چراغها از سقف بلند میتابید و انعکاسشان کف سرامیکهای سفید را برق انداخته بودند. مغازهها و بوتیکهای متنوع... صدای گفتگوی آدمها و چند موزیک شاد و همینطور بوی قهوه و پاپ کورن داغ! دلوین با چشمهای درشتش به همه جا نگاه میکرد. همزمان که دستش را گرفته بودم توی دست ...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 40
چراغهای پایه دار، نور زرد رنگشان را پخش کرده بودند روی مسیرهای سنگفرش شده ویلا و حتی روی چمنها! مردان همایونفر به دور یکدیگر حلقه بسته بودند و سایه لرزان هر کدام روی زمین کشیده شده بود. هر کدام با چهرههای سرد و بیتفاوت... سورن میانشان ایستاده بود... صاف و مقتدر! خیره به مردی که مقابلش زانو ...
بروزرسانی در : ۲۱۶ روز پیش
