نپنتی به قلم آزاده دریکوندی
پارت سوم :
دندانهایم را محکم بهم ساییدم و غریدم:
- اسما!!
بالاخره با اکراه کفشها را درآورد. نفسی آسودهای کشیدم؛ اما حرف بعدیاش خون را توی رگهایم منجمد کرد.
- من اینا رو میارم امشب تو مهمونی میپوشم!
شاخ درآوردم...
تقریبا جیغ زدم:
- چی؟!
کفشها را کنار هم جفت کرد و سعی کرد توی کیف بزرگش آنها را جا بدهد.
- امشب میپوشم فردا تو به بهونه این سگه بیار بذار سر جاش.
دهانم از این وقاحت باز ماند...
چطور میتوانست تا این اندازه عادی رفتار کند؟
این دزدی بود.
- چی میگی مگه دیوونهای؟!
بلند شدم و به طرفش رفتم.
کیفش را فورا از میان دستهایش قاپیدم؛ اما رهایش نمیکرد.
- اسما بذار سر جاشون!
- کسی نمیفهمه همین یه شبه!
هر دو کیف را مثل مسابقه طنابکشی توی دستان یکدیگر میکشیدیم...
- مگه زده به سرت؟ بخدا تو دیوونهای انگار.
کیف را بالاخره از دست من آزاد کرد و محکم توی آغوشش گرفت.
- ببین سینا گفته بود رئیسش اینجا نیست تا چند روز هم نمیاد. همین یه شبه فردا میاری میذاری سر جاش.
صورتش را با حالتی از التماس در هم کرد...
- دنیز تو رو خدا... خیلی خوشگلن آخه...
این چیزی نبود که کوتاه بیایم یا دلم برایش بسوزد.
باز هم به تقلا افتادم تا کیفش را بگیرم.
- انقدر چرت و پرت نگو! بذار سر جاش!!
- چیزی شده؟
هر دو به سمت صدا برگشتیم.
سینا با یک جعبه نسبتا بزرگ توی درگاهی ایستاده بود و به ما نگاه میکرد.
- این خواهرِ...
اسما فورا توی حرفم پرید:
- بابا من خسته شدم از اینجا! حالم داره بهم میخوره من رفتم خونه تو دنیز رو بیار!
همچنان که کیف را محکم توی بغلش گرفته بود، فورا از اتاق بیرون دوید.
میخواستم دنبالش کنم تا کفشها را بگیرم...
اما ترسیدم!
ترسیدم داد و قال کنیم و با دستهای خودمان همه چیز لو برود...
- آبجی زود باش! توروخدا زود باش!
پاهایم روی زمین قفل شده بودند.
نمیدانستم به هراس سینا توجه کنم یا به فرار اسما با آن کفشها؟!
به یکباره احساس کرده بودم که باری روی دوشهایم افتاده بود.
دزدی آن هم از جایی که نگاه چپی داشتند یک دردسر نبود؟
اسما عقلش را از دست داده بود.
پلک زدم و سعی کردم حواسم را جمع کنم.
دوک هنوز هم بیحال روی آن قالیچه افتاده بود و نگاهش قلبم را میفشرد.
جعبه فلزی را از سینا گرفتم و فورا مشغول به کار شدم.
- باید معدهشو پاکسازی کنیم... دیر بجنبیم کارش تمومه.
- وای...
سینا با حال زاری روی پیشانیاش زد.
نزدیک بود به گریه بیفتد.
دستکش پوشیدم و یک سرنگ را از محلولی پر کردم.
سر دوک را نگه داشتم و محتوای سرنگ را به آرامی توی دهانش ریختم.
با دست آزادم شکمش را نوازش میکردم...
سینا یک جا بند نمیشد.
پاهایش میلرزید و قدمهایش دستپاچه بود.
- آروم بگیر دیگه دارم کمکش میکنم. طوری نمیشه.
- آبجی تو رئیس منو نمیشناسی! این سگ اگه بلایی سرش بیاد منو میکشه.
- مگه سر گردنهس که بکشه؟! برو یه پتوی تمیز بیار.
سینا باز هم با عجله بیرون دوید و من این بار توی اتاق تنها ماندم.
لرزی روی شانههایم نشسته بود.
خانم این خانه برای کفشهایش چه میکرد؟ لعنت به تو اسما...
نفسم را مثل یک آه بیرون دادم.
پلکهای سوزانم را روی هم فشردم.
کاش بیشتر اصرار میکردم... کاش بیشتر مانع اسما میشدم.
به خاطر یک جفت کفش به دزدی متهم میشدیم...
***
مامان سینی چای را روی میز گذاشت و روی مبل مقابلم نشست.
- مهرداد این بچه رو دیر نیاورد؟
خیره به یک گوشه داشتم ناخنم را میجویدم... اسما به آن مهمانی رفته بود...
با آن کفشهای سفید و براق!
- با تو دارم حرف میزنم ها!
یک لحظه شانهام بالا پرید...
خیره نگاهش کردم.
- چی؟
- میگم این مهرداد بچه رو دیر نیاورد؟
زبانم را روی لبهایم کشیدم. حواسم را جمع کردم.
- نه قرارمون واسه فرداست!
ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
- باید زود زود بیاد پیشمون! با خودمون انس بگیره بهتره.
یک فنجان چای برداشتم. بخارش بوی دارچین میداد.
- حالا اگه سیما خانوم بذاره!
آهی کشیدم و جرعهای مزه کردم.
یک شیرینی پنجرهای از توی بشقاب برداشتم و گاز زدم.
مامان با اعتراض گفت:
- بخدا که امروز فرصت نکردم درست حسابی ناهار بخورم! خواهر شوهر خالهت اومده بود سالن اگه بدونی چقدر چونه میزد! وااای... حرصم گرفته. مردم چه انرژی واسه حرف زدن دارن بخدا! من یکی که اعصابم نمیکشه... میشنوی چی بهت میگم دختر؟!
افکارم توی کیف بزرگ اسما بود.
کنار یک جفت کفش سفید که پاپیونهای توری داشت...
اسمای احمق!
- آره مامان دارم گوش میدم.
مامان باز هم حرف زدن را از سر گرفت...
مدام از مشتریهای پولدار سالن میگفت. از تعریفهای عجیب و غریبشان از خانواده شوهر و فامیلش!
ناگهان صدای در واحد رو به رو را شنیدم.
فنجان توی دستم را با عجله روی میز چوبی کوبیدم و به سمت در به راه افتادم.
- فکر کنم اسما اومد!
قلبم برای آن کفشها به شدت میزد...
این یک دزدی آشکار بود و من ناخواسته شریک جرم به حساب میآمدم.
با باز شدن در، راهرو تاریک ساختمان روشن شد.
دمپایی پوشیدم و فاصله بین دو واحد را فورا طی کردم.
خاله سوزان در را به رویم باز کرد.
لپ تپل و رگدارش را بوسیدم.
خیلی سریع پرسید:
- دلوین اومد؟
با عجله گفتم:
- نه خاله فردا شب میادش. اسما توی اتاقشه؟
کنار رفت و من خودم را توی خانه گرمش انداختم.
- آره همین چند لحظه پیش اومد. نمیدونم چشه داره گریه میکنه.
از توی راهرو دمپاییهای خانگی برداشتم.
نفسم را خسته بیرون فرستادم و به سمت اتاق اسما به راه افتادم.
حتما کراشش محلش نداده بود...
در اتاق را که باز کردم واقعا وا رفتم...
یکی از کفشها با پاشنهای شکسته وسط اتاقِ شلوغش افتاده بود روی زمین...
وا رفته لب زدم:
- اسما...
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
شادان
0این سیما خانوم تنها کسی بود که از اولین جایی اسمش توی رمان اومد حس ناخوشایندی هم همراهش اومد 😒😒 با اون بچه تربیت کردنش 🫤
۱ ماه پیششادان
0چه حس عجیبیه آدم از اینده خبر داشته باشه بعد این پارتها رو بخونه .. .آزاده خانم حس میکنم چقد شما اون موقع به کامنت های ما میخندیدی که هیچی نمیدونستیم و فکر میکردیم میدونیم چی میشه 🤣
۱ ماه پیششادان
0درسته دنیز این وسط بیچاره شداا ولی اسما خانومم حقشه وقتی با کفش دزدی میری همینه اوضاع 🫣
۱ ماه پیشAysan
0اسما جان واقعا ازت ممنونیم زیبا گند زدی به همه چی🙏🏼
۲ ماه پیشبنفش علی
1بقول سورن گردو بزاریم تو ماتحت خرما ها برای اسما 😁
۳ ماه پیشSara
0عزیزم میشه راهنمایی کنید من چجوری و کجا باید فیش واریز رو بفرستم
۴ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
با پشتیبانی در تماس باشید در مورد این موضوع. بهشون پیام بدید و بگید چه ساعت و چه روزی و چه مقداری واریز داشتید و کدوم رمان رو میخواید. عکس لازم نیست، فقط همین
۴ ماه پیشSara
0خب چجوری باید در تماس باشم😅هیچ راه ارتباطی پیدا نمیکنم
۴ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
یه زنگوله سفید بالای صفحه سمت چپ هستش. یه دایره قرمزه. بزنید روی اون یه پیام رسان باز میشه که پشتیبانی اونجاست و میتونید پیام بدین بهشون
۴ ماه پیشغزل
3اسماجان ممنون که گند زدی به کفش نیلی
۶ ماه پیشعاطی
2فاتحه مع صلوات
۶ ماه پیشاسپایدرمن
0اسما جان فاتحتون رو بخون🤦🏻 ♀️🤣
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خرما گردو رو بچرخونم؟🤭
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشمبینا
1البته احتمالا باید فاتحه دنیز رو بخونیم. اسما خراب کاری کرده و احتمالا الان دنیز بدبخت گیر میفته 🥲😂
۷ ماه پیشثنا
1😂😂من چرا خندم میاد به حال اسما
۹ ماه پیشمیم
3اسما خانم دنیزو به باد دادی با این کارت 😮🙏🏻
۱۰ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اسما کم عقل...🤧
۹ ماه پیشترنم
5دردسر تو راهه ولی نه واسه ما واسه دنیز و اسما و سینا
۱۰ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
✅
۱۰ ماه پیشترنم
1فعکککک نکنم با چسب حل بشه الان نباید امیدوار باشیم😭😭
۱۰ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
حداقل موقت هم حل بشه خوبه...🤧
۱۰ ماه پیشترنم
0دلوین چقد خوشگله واااای..بنظرم دختر مهراده و پدر و مادر دلوین از هم جدا شدن
۱۰ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره نانازه🥺
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Asal
0اصلا احساس خوبی نسبت به سیما ندارم. ایشالله که اسما خرابکاری نکرده چون دنیز شهیدش میکنه