لیست کلیه پارتهای رمان نپنتی : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 114
-
رمان نپنتی - پارت 81
موسیقی کم رنگی که توی فضا پخش میشد میان به هم خوردن قاشق و چنگالها به کلی گم شده بود. تهمینه خانم پرسید: - ستایش یه وقت دیر نشه؟ - نه مامان. میرسیم به پرواز، نگران نباش! کارن را بغل کردم. بوی پودر بچه و شامپو میداد. حس خوبی بود. خوشبو و خواستنی! توی سالن سیآیپی فرودگاه که نشستیم، ستایش آرام...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 82
صبح با چشمهای پف کرده از خواب بیدار شدم. اثر کمخوابی! دلم استراحت بیشتری میخواست ولی ساعت ده صبح با شقایق قرار داشتم. دلوین هنوز توی خواب بود که از اتاق بیرون زدم. در اتاق سورن را باز کردم. تختخوابش کاملا مرتب. اتاقش همانطور مثل دیشب بود... دست نخورده و جمعوجور! به سمت تراس رفتم. درهای ریلی...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 83
به دلوین که گفتم از خوشحالی بال درآورد. انگار نه انگار همین دیروز با عمویش به خوشگذرانی رفته بود و شبش هم با ما به رستوران! انرژی خوبی داشت. لباسهایش را خودش پوشید و من آنها را توی تنش مرتب کردم. داشتم مقابل آینه رژ میزدم که پرسید: - منم بزنم؟ - خانومهای کوچولو آرایش نمیکنن! دست به سینه و اخ...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 84
عادت کردن دلوین به خانه جدید کمی سخت بود. البته اصلا انتظار نداشتم خیلی سریع اخت بگیرد؛ اما رابطهاش با شقایق عالی پیش میرفت و باعث شد به کارم توی باشگاه و کلینیک برگردم. مثل همیشه... از صبح تا غروب سر کار بودم و با جسمی خسته به خانه بر میگشتم. شبها با مامان تلفنی حرف میزدیم... با اسما... با ...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 85
جلالی درهای سالن کتابخانه را پشت سر او و دو نفر از همراهانش بست. همان دم صدای موسیقی کم رنگ شد... مرد جوانی روی نزدیکترین صندلی به میزش نشسته بود که با دیدنش بلند شد و صاف ایستاد. - سلام جناب همایونفر! مشتاق دیدار! سورن به سمت میزش قدم برداشت و با دست مهمانش را به نشستنِ دوباره تعارف کرد. - خیلی...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 86
رسیدگی به بارهای مردم توی گمرک! این شغل قانونی همایونفرها بود. البته به ظاهر! پشت پردهاش شهری بود پر از آدمهای سیاهپوش... آماده برای انجام هر کاری که در راستا با منفعت سورن همایونفر باشد! تا دیروز پدرش... امروز او! شاید مثل منوچهرخان آدم خونخواری نبود... ولی ذهن توطئهگری داشت. همین ترسناکش کر...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 87
مقابل آموزشگاه توقف کردم. حدود بیست دقیقه زودتر رسیده بودم و حالا باید کمی معطل میشدم. آفتاب عصرگاهی خیلی کج روی تابلوی رنگارنگش افتاده بود... آموزشگاه نقاشی شب پر ستاره... از مبتدی تا پیشرفته! فکر کنم دلوین از هیچ چیز به اندازه نقاشی کشیدن لذت نمیبرد. از ماشین پیاده شدم و قفلش کردم. در آموزشگا...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 88
گریهام گرفته بود. انگار ته قلبم امیدی داشتم که حالا همان را هم از دست داده بودم. شاید با خوش خیالی فکر میکردم بعد از این همه سال دلتنگم شده... دوست داشتم گاهی این حس را به خودم تلقین کنم. سخت بود... ولی نیازش داشتم! همین حالا این حس را نابودش کرد... من مادر یک فرزند بودم. عاشقانه دوستش داشتم. ف...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 89
از در ضخیم فلزی عبور کرد و روی صندلی بزرگ چرمی نشست. درست مقابل آن زن. جلالی به سیما خانم نزدیک شد و برداشتن چسب از روی دهان زن مساوی شد با فریادهایش... - آشغالای تخم حروم! کسی جرات نداشته تا حالا به من دست بزنه!! شماها دیگه کدوم حرومزادههای مادر خرابی هستید؟؟! هیچکس هیچ اهمیتی به او نداد. آنقد...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 90
کمی خون روی لباسهایش بود... هوا گرم بود... از شدت فعالیت زیادش توی کتک زدن کیوان تنش نمناک شده بود. حالش از خودش به هم میخورد. اول رفت طبقهی بالا. یک دوش خیلی کوتاه و سریع گرفت. با آب کاملا خنک. سپرده بود اشکان به اتاقش بیاید و درست لحظهای که مقابل آینه دکمههای پیراهنش را میبست چند تقه به د...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 91
به جاده اصلی که رسید راهش را به طرف خانهی هامون ادامه داد. نباید چنین ریسک احمقانهای به جان میخرید و از هامون پنهان میکرد. وگرنه همه چیز نابود میشد... دنیز.. خودش... خانوادهاش... ثروتش... هر چه داشت و نداشت توی یک چشم به هم زدن برای سازمان میشد. نگاهش به سمت موبایلش رفت که نام دنیز روی آن ...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 92
وارد خانه که شد هیچ چیز جز سکوت به استقبالش نیامد. صدا زد: - دنیز؟ هیچ صدایی نشنید. نگاهش سر تا سر خانه چرخید. چرا خبری از دنیز نبود؟ کمی قبل حتی با او تماس هم گرفته بود؛ ولی هیچ جوابی نصیبش نشد. خانه غرق روشنایی بود. از چراغهای بزرگ تا هالوژنهای کوچک. شبیه به یک بارگاه شده بود! چند تایی را سر ...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 93
با چهرهای ماتمزده به قاب عکسش نگاه میکردم که ربانی مشکی گوشهای از آن بود! سینا خودش را کشته بود... برادر کوچولوی من که همیشه من را آبجی صدا میزد... که یک زمانی من و اسما به خاطر درست کردن شیر خشکش با هم دعوا میکردیم! باورم نمیشد که سینا دیگر توی این دنیا نیست و صبح او را به خاک سپردیم.. از...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 94
با احساس دستی به روی شانهاش چشمهایش را باز کرد. سرش را از روی میز برداشت و نگاهش روی وسایل چرخید. همه را آماده و مرتب چیده بود و حالا اصلا به یاد نداشت کی خوابش برده بود. - قشنگ شدم؟ گیج و منگ سر چرخاند به سمت صدا... دختر کوچولوی کنارش یک پیراهن بنفش به تن داشت و موهایش را خرگوشی با ربان بسته ب...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 95
نیم ساعتی را توی جشن دلوین ماندم و بعد او را به شقایق سپردم و راه کلینیک را در پیش گرفتم. باید حتما چند حیوان بیمار را ویزیت میکردم. با دقتی بالا بخیههای یک سگ مالتیز کراس دلبر را چک میکردم. کوچک بود و مینیاتوری! از پس ماسکم هنوز هم میشد که بوی ضد عفونی و داروی بیحسی را بفهمم. دختر جوانی که ...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 96
نشسته بود روی یک نیمکت و سمت راستش یک کاوازاکی نینجا قد علم کرده بود. مشکی با بدنهای براق! هوای شبانه حسابی خنک بود و نسیمی لای موهایش میپیچید. اطرافش پر از سکوت بود... سکوتی از تمام آدمها! انگار که توی دنیایی بود بدون آنها! در بالای شهر، خیره مانده بود به چراغ چشمک زن برج میلاد. شهری پر نور ...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 97
« گرچه درمانِ آن همه تاریکی نبود... اما مرهمِ زخمهایی بود که حتی زمان هم از التیامشان ناامید گشته بود. » فصل سوم چشمهایم را که باز کردم واقعا باورم نمیشد که خوابم برده باشد. یک لحظه فراموشم شده بود که اصلا چه زمانی است؟ شب...؟ روز...؟ و همان دم همه چیز به یادم آمد و آهی کشیدم. من را توی اتاق...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 98
ساعت چیزی نزدیکِ چهار صبح بود که کلید را توی قفل خانه چرخاندم و وارد شدم. مامان روی کاناپه خوابش برده بود و تلویزیونِ روشن، تصاویر رنگی را بیخودی روی دیوارهای تاریک پخش میکرد. خاموشش کردم و یک پتوی نازک تا شانههای مامان بالا کشیدم. توی اتاقم رفتم و سعی کردم چند ساعتی را بخوابم. هنوز هم بغضی توی...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 99
خیلی ناتوان نالیدم... - تو داری چیکار میکنی آخه... چیکار میکنی تو با ما؟ اخم کرد. - با شما؟! تو الان خودتو با کی جمع بستی؟ زبانم را روی لبهای خشکم کشیدم. احساس میکردم باز هم میخواهد همان حقه را بزند... اینکه حرفها را بچرخاند و همه چیز را به نفع خودش پیش ببرد. - من فقط... چشم در چشم او مکث ک...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 100
برگشته بودم به زمانی که هیچ شناختی از مردی به نام سورن همایونفر نداشتم! به کلینیک میرفتم... به دلوین کمک میکردم آموزشهایش را یاد بگیرد و گاهی با هم بیرون میرفتیم. هر زمان کلینیک بودم، شقایق میآمد و از دلوین مراقبت میکرد. همه چیز بین آنها خوب پیش میرفت و من راضی بودم. ساغر گاهی به من زنگ م...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
