نپنتی به قلم آزاده دریکوندی
پارت هجده :
با دستی به زیر چانه چمنهای نقاشی دلوین را برایش رنگ میزدم.
خودش و مهرداد را کشیده بود... دست در دست یکدیگر توی یک پارک و حالا داشت گونههایشان را کمی سرخ میکرد.
- پس من کجام؟
سرش را بالا گرفت و با چشمهای سیاه و درشتش نگاهم کرد.
- تو که پیش ما نیستی!
مداد سبز توی دستم شُل شد. حرفش مثل یک خنجر بود.
بازدمم را خیلی آرام و نا امیدانه بیرون فرستادم و گفتم:
- پس چرا نمیای ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
شادان
0وای این چه برخوردیه این مهرداد داره ..خداروشکر که خداروشکر که دنیز طلاق گرفته ..
۱ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره خیلی بده🫠
۱ ماه پیشAysan
1مشکل مهرداد از بیخ و بنه ، کاملا مشخصه افسارش تمام و کمال دست مادرشه و هیچ بلوغی نداره که خودش بتونه واسه خودش تصمیم بگیره وگرنه هیچ وقت همچین بلایی رو سر دختر خودش نمیورد
۲ ماه پیشAysan
1وای مهرداد تو چطور پدری هستی واقعا ، یعنی چی سراغتو نمیگیرهه ، وای خداروشکر رابطه ی مهرداد و دنیز رو قرار نیست بخونم وگرنه از دست مهرداد و سیما سکته میکردم🙏🏼
۲ ماه پیشبنفش علی
0این به کنار که میگن اون از مهر و محبتشه تازه میگن ما اگه میپرسیم چیکار کنیم نکنیم داریم مشورت میگیریم که یه یه وقت اشتباه نکنیم یه وقت اون چیزی که میخوایم بخریمو اشتباه نگیریم اول خدا لعنت کنه اینجور مادر هایی رو با تربیتی که کردن بعدشم اون پسرو😑
۳ ماه پیشبنفش علی
0مرداداگه دنیزرودوست داشت بایدبا خودش میگفت چرا زندگیم خراب بشه لاقل یکم هم که شده این کاراشوبامامانش کمتر میکردواقعاارزشش روداشت که اینطوری زندگیش ازهم بپاشه حالادرسته مادرشه ولی اون تاآخرش که براش نمیمونه مهردادبچش و زنش میمونده براش بااونا میخواسته زندگی بسازه امیدوارم اینجورمردا هیچوقت زن نمیگیرن
۳ ماه پیشعاطی
4مهرداد عذاب میکشه از نبود دنیز...میخوادش ..دوستش داره...دنیز از رفتار مهرداد و مادرش عذاب میکشه...و این رابطه ها درست نخواهد شد مگر تغییر صورت گیرد..که سخت تغییر صورت میگیره و یا نمیگیره چون مثلث هست و شخص سوم اذیت میکنه..سورن تو مهربون باش با دنیز
۶ ماه پیشعاطی
4مهرداد به بلوغ زناشویی نرسیده....وگرنه نباید لیتقدر مادرشو وسط زندگیش مینداخت...
۶ ماه پیشحدیث
1وای بالاخره بعد یه غیبت طولانی نپنتی عزیزم من برگشتم🤭
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
به به ببین کی اینجاست😍
۷ ماه پیشحدیث
0وای خدایااا دلم برا دنیز سوخت بیچارهه😥😥
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشحدیث
0عجب 😑😑مرتیکهه معلوم نیست خودش و اون سیماااا خانومم چیکار کردن که دنیز ما رو خسته کردن تازه دو قورت و نیمشون هم باقیه
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشحدیث
2تو که بدون اجازه مامانت آب هم نمیخوری چرا همونجا ور دل مامانت ننشستی؟ دیگه زن میخوای چیکار مرد میخواستی یه همچین سرنوشتی برا خودت رقم بزنی😔
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشحدیث
0دوست دارم یه بار برخورد سیما رو با دلوین ببنیم میخوام ببینم چه وردی واسه این بچه خونده که اینجوری غریبی می کنه
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشsaba
0من مادر نیستم ولی ازو اونجایی که حس مادرانه از بچگی با همه ی ما دخترا بوده و هست کاملا درک کردم دنیزو🥲
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشحدیث
0دوست دارم یه بار برخورد سیما رو با دلوین ببنیم میخوام ببینم چه وردی واسه این بچه خونده که اینجوری غریبی می کنه
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Asal
0واقعا همون بهتر که جدا شدن از همدیگه چقدر تحمل مهرداد و مادرش سخته بخداا. تربیت نادرست نتیجه اش میشه مهرداد که بلد نبوده حتی زندگی مستقلی داشته باشه و همش وابسته است به مادرش