نپنتی به قلم آزاده دریکوندی
پارت یک :
مقدمه:
در اودیسهی هومر، هلن بانوی اسپارتی از دارویی سخن میگوید به نام نِپِنْتی!
دارویی برای آنان که دلشان از جنگِ تروا و داغِ عزیزانِ از دست رفته، به خون نشسته بود.
نپنتی نه گذشته را پاک میکرد، نه حقیقت را پنهان...
فقط افسانهای بود برای کنار آمدن با آن همه اندوه،
برای خاموش کردنِ دردِ یادآوری آن همه جنگیدن و آن همه عزیزان از دست رفته...
برای انسانی که با چشیدنِ اندکی از آن، شاید بتواند دوباره زنده بماند.
****
«به دنیای بیبازگشت ما خوش اومدی!»
فصل اول
نشسته بودم روی صندلی چرمی مقابل آینه و به موهای قهوهای روشنم نگاه میکردم.
دختر سشوار را کناری گذاشت و گفت:
- چه بهت میاد! مبارکه عزیزم.
لبخند پر رنگی زدم.
چهره شاد مامان را میتوانستم از توی آینه ببینم که پشت سرم دست به کمر ایستاده بود.
- وای دنیز فوق العاده شدی!
و بعد رو به همتا که هنوز هم کنارم ایستاده بود، گفت:
- دست و پنجهات طلا دختر!
همتا لبخندی زد و سیم سشوار را جمع کرد.
کیفم را از روی مبلمان برداشتم.
سالن زیبایی مثل همیشه پر از مشتری بود.
بوی لاک و رنگ و صدای موزیک همه جا را توی خودش بلعیده بود.
- سلیطه خانومو ببین! عروسیشه انگار!
اسما آنقدر محکم روی باسنم کوبید که ترسیده هینی کشیدم و بعد گفتم:
- زبونتو گاز بگیر! عروسی میخوام چیکار؟ بلا به دور.
برای باطل کردن نحسی حرفش، فورا فاصله بین انگشت شست و اشارهام را گاز گرفتم.
- فردا هم بیا که یه مژه برات بذارم عشق کنی!
این را گفت و خم شد به سمت آینه تا رژ بزند.
لبهایش را به هم مالید و رو به مامان داد زد:
- خاله جون من با اجازهت دارم با دنیز میرم! فردا دم ظهر مشتری دارم میام.
مامان به سلامتی گفت و بعد هر دو از سالن بیرون زدیم.
تعطیلات نوروز تازه تمام شده بود و همه جا هنوز بوی بهار میداد.
آفتاب عصر روی آسفالت خیابان میریخت و روزها دیگر کش آمده بودند.
اسما ماشین را به راه انداخت و من کمربندم را بستم.
- یه لباس گرفتم واسه مهمونی امشب؛ قند و عسل!
ذوق زده گفتم:
- جون من؟ نشون ندادی که! واقعا نامردی.
یک دستش به فرمان بود و دست دیگرش را با ناز و کرشمه تکان میداد.
- رنگشو ندیدی چقدر گاده! سیسی جونت کم کمش شیش تا پسر تور میکنه باهاش!
با قهقهه خندیدم.
- خاک تو سرت اسما!
با حالتی بامزه اخم کرد و کشدار گفت:
- عه... تو خودت دعوت نیستی از حسادت اونجات داره میسوزه!
ادای گریه درآوردم...
- ای وای... انقدر ضایع بودم یعنی؟
مسیری را دور زد و گفت:
- به هر حال امشب کراشم قراره بیاد گود بای پارتی! یه ذره خوشگل کنم بلکه شوهر کنم خرجمو بده... بخدا کف کردم انقدر واسه ملت مژه گذاشتم واسه چُس تومن!
- بده رو پای خودتی؟
با انزجار چینی به بینیاش انداخت.
- اَیییی... ول کن توروخدا خانوم دکتر! دهه نودی ها هم دیگه دنبال شوهرن بعد منو تو هی فیس که ما رو پای خودمونیم!
و یک دهانکجی مضحک نثارم کرد.
گفتم:
- خب چه ربطی داره؟ از نظر مالی مستقل باش... شوهر هم داشته باش. ربطی ندارن که!
- خب نه دیگه جونم! من میخوام لش کنم تو خونه... النگو از سر تا پام بباره و خودمو واسه ننه جادوگرش بگیرم!
آنقدر خندیدم که عضله شکمم گرفت.
- از دست تو دختر!
ناگهان موبایلم زنگ خورد.
استرسی توی دلم چنگ زد...
فکر کردم شاید مهرداد پشت خط باشد؛ اما سینا بود.
- جانم سینا؟
- آبجی دنیز به دادم برس!!
از صدای ترسیدهاش قلبم به یکباره گاپ گاپ شروع به تپیدن گرفت.
- چی شده؟؟
توجه اسما هم جلب شد و من حواسم را به سینا داده بودم که حالش کم از گریه نداشت.
- آبجی توروخدا آب دستته بذار زمین همین الان بیا آدرسی که برات میفرستم. اگه نیای کمکم، منو مُرده بدون!
دهانم از تعجب باز ماند...
- خیلی خب خیلی خب! آدرس بفرست ببینم چت شده؟
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نسیم
0فعلانه که هیچی معلوم نیست حالا تا پارتای بعد ولی اخرش هیجان انگیز شداا😏😏😉😉
۳ هفته پیشBoshra. nazari
0فقط اگه پیام هام ارسال شد بی زحمت جواب بدین که منم مطمئن شم که پیامم که دست تون رسیده خیلی خیلی ممنون🙏🙏🌷🌺💮
۴ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
عزیزم خیلی ممنونم بابت لطفی که داری💎 امکان قرار گرفتن نپنتی در بخش آفلاین نیست. اصلا مهمیز هم قرار نبود و علتش فقط این بود که سیاهزخم نوشته شد. واسه همین تصمیم اینطوری شد که از این مجموعه دو تا آنلاین باشه و دو تا آفلاین. نپنتی و سیاهزخم رو اگه خواستید بخونید چارهاش فقط مطالعه ویآیپی و آنلاینه🫶
۴ هفته پیشBoshra. Nazari
0فقطخواهشن میشه نپنتی رو یه مدت تو بخش آفلاین قرار بدین🙏🙏 وافعا ممنون میشم ازتو و این که کی رمان آقای اسکوبار رو مینویسد (فقط خواهش میکنیم این رمانو زودتر بنویسید. از طرف منو دوستامه این پیام) گوشی من کلا با این برنامه خوب تا نمیکنه خواهشا نپنتی رو تو افلاین کنید ممنونم و اگه پیام هام ارسال شد
۴ هفته پیشBoshra. Nazari
0سلام وقت بخیر به نویسنده زیبای ما آزاده جان یعنی هر چی بگم کم گفتم از رمان های زیبا تون اون از رویایی دژاوو. و مونالیزا ( که البته منتظر آقای اسکوبار هم هستیم) و این از دومینو و مهمیز های سیاه من خیلی از رمان های شما خوشم میاد به خصوص مهمیز ها که من با این رمان چقدر گریه کردم. 1
۴ هفته پیشAsal
0شروع خوبیه. به به، باز آزاده جون قرار خاک و خون به پا کنه.
۱ ماه پیشAysan
0قلم آزاده جان مگه میتونه بد باشه اصلا🙂 ↔️😂
۳ ماه پیشدینا
0این سینا همون سیناییه که توی مهمیز های سیاه جلالی اثر انگشتش رو پیدا کرد؟
۵ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
بله عزیزم همونه
۵ ماه پیشمیشه پی دی اف کاملش
0میشه پی دی اف کاملش رو بزارید
۵ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
متاسفانه نه عزیزم. نپنتی قراره مختص دنیای رمان باقی بمونه و پیدیافی ازش بیرون نمیاد💚 اگه نمیتونید اپلیکیشن رو نصب کنید روی سایت هم با وارد کردن شمارهتون میتونید عضو سایت بشید و مطالعه کنید
۵ ماه پیشSayeh
0تازه دارم شروع میکنم اما عاشق قلم ازاده خانومم
۶ ماه پیشغزل
0مهمیز های سیاه که عالی بود،پیش به سوی نپنتی
۷ ماه پیشعاطی
0تصاویر شخصیت ها خیلی خوبه همه زیبا و جذذذااااااب هستن😍♥️
۷ ماه پیشعاطی
0سلام به همه...پارت اول رو خوندم ..کاملا جذذذذذذب شدم و فکرمیکنم با همین فرمان یک رمان پرانرژی و جذاااااب هست🩷🩵
۷ ماه پیشپردیس
0قشنگم میشه لطفا بگین مجموعه اول و دوم اسمشون چیه😍
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
به ترتیب: دومینو، مهمیزهای سیاه که هر دوشون تموم شدن💚
۸ ماه پیشآیلین
0آزاده جون مغزم هنگ کرد یعنی الان رمان دومینو و مهمیز های سیاه و نپنتی باهم در ارتباطن؟؟
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
بله جانم هر سه تا با هم در ارتباط هستن ولی هر کدوم رو میشه به تنهایی خوند چون جوری نوشتم همزمان که با هم در ارتباطن، مستقل هم باشن💚
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Nina
0مهمیزهای سیاه رو که خوندم الان وقت نپنتیه:) واقعا منتظر یه سرنوشت قشنگ برای سورنم. ولی حافظه ماهیم یاری نمیکنه که یادم بیاد سینا کی بود😭