لیست کلیه پارتهای رمان نپنتی : پارت های 101 تا 114
تعداد کل پارت های منتشر شده : 114
-
رمان نپنتی - پارت 101
هر چقدر باشگاه به روز مسابقه نزدیک میشد، ساعات کاری من هم بیشتر از قبل میشد. مدام در حال معاینه بودم و رژیمها را چک میکردم. تعداد جلسات با مربیها هم بیشتر شده بود. حتی جلسهی امروز ما قرار بود با حضور سورن برگزار شود؛ اما نیامد... از روی صندلی بلند شدم. دستم به سمت پروندههای سلامت رفت که جل...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 102
مراسم چهلم سینا کمکم به آخرش میرسید که اولین قطرههای باران روی موزاییکهای حیاط مسجد نشستند. چند نفری به جنب و جوش افتادند تا وسایل را جمع کنند. تعدادی پایهها و بلندگوها را و تعدادی هم ظروف یکبارمصرف را... مثل همیشه دوستان سینا مراسم را به دست گرفته بودند. همان آدمهایی که توی ویلای همایونفر ...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 103
بعد از رفتن اشکان، نگاهم جایی میان اتاق گم شده بود. به مردانی فکر میکردم که در مرگ نیلی نقش داشتند... تصویر بدنهایی که تا زیر چانه در دل خاک فرو رفته بودند، دوباره جلوی چشمم جان گرفت. اینکه حتی نتوانی بند انگشتت را تکان بدهی... اینکه فشار خاک توی اطرافت پیچیده باشد... واقعا وحشتناک بود! ولی کار...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 104
ساعت پنج و نیم صبح بود که کاروان ما از تهران به سمت گنبد کاووس حرکت کرد. به همراه تریلر حامل اسبها! آنقدر هوا سرد بود که از دهان آدمها بخار بیرون میزد. اول صبح بوی گازوئیل کامیونها حالم را بد کرده بود و هنوز هم آن بو را توی بینیام احساس میکردم. مسیر، خیلی آرام و بیدردسر گذشت و فقط محض اطمی...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 105
سالن ملاقات حتی پیش از ورود زندانیها هم پر از همهمه بود. صدای کشیده شدن پایه صندلیهای فلزی مدام روی اعصابم خط میکشید. کودکی هم که در انتهای سالن بیوقفه گریه میکرد... این وسط هم گرمای بخاریهای برقی فضای خفهای ایجاد کرده بود که دلم میخواست هر چه زودتر پا به فرار بگذارم. همه چیز همینقدر خارج...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 106
تا خود شب با اخمهایی در هم فقط فکر میکرد. هنوز هم ذرهای خشمش فروکش نکرده بود. تماسها را پاسخ نداده بود و یک بار هم بر سر جلالی فریاد کشیده بود. آنقدر فریادش بلند بود که حالا ویلا توی سکوت مطلقی فرو رفته بود. بارانی آرام بر سر باغِ خانه میبارید و پسرها هر کدام گوشه کناری پناه گرفته بودند. چشم...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 107
نسیم خنک عصرگاهی از پنجره به درون میوزید و پردهی رنگارنگ اتاق را تکان میداد. یک دستم را زیر استخوان گونهام گذاشته بودم و خودکارم را بیهدف میان انگشتانم میچرخاندم. نوبتهای امروز تمام شده بودند. کلینیک برخلاف روزهای قبل خیلی آرام و خلوت بود. هر از گاهی صدای آرام یک سگ از اتاق بستری میآمد یا...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 108
آسمانِ نارنجیِ غروب، لحظهبهلحظه رنگ میباخت که ماشین از دروازهی بزرگ ویلای کردان عبور کرد. از پشت شیشههای دودی، به ساختمانی خیره شدم که میان نور چراغها مثل یک الماس میدرخشید. ساختمانی که به گفتهی جلالی حکم خانهی تمام همایونفرها را داشت. جایی برای جلسات و گفتگوهای مهم یا مهمانیها! و همان ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 109
دستم را آنقدر محکم گرفته بود که مجبور بودم تقریبا هم پایش بدوم... تنم از اضطراب داغ شده بود. - سورن صبر کن داری چیکار میکنی؟ هیچ اهمیتی به حرفم نداد و مچ دستم همچنان میان انگشتانش سفت و محکم گرفته شده بود. تمام طبقهی بالا با نور زرد چراغهای دیوارکوب یک روشنایی کم و دلگیر پیدا کرده بود. درست مث...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 110
اشکم که به لبهایم رسید، کمی خودش را عقب کشید و ناباورانه صدایم زد. آرام و آهسته... میان اشکهایم خندهی کوچکی کردم. دست کشیدم روی صورتم... - چیزیم نیست. احساساتی شدم! فقط همین! انگشتانش زیر دستهایم آمد و اشکهایم را پاک کرد. بینیام را بالا کشیدم و گفتم: - خیلی دیر وقت شد. خیلی بیاهمیت گفت: - ...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 111
دم غروب ابرهای تیره تمام آسمان را گرفته بودند؛ اما هنوز خبری از باران نبود. ویلا یک حس دلگیر و خفه کننده داشت. یک غروب جمعه پاییزی... مزخرف و رقت انگیز. هر چقدر چراغهای بیشتری توی باغ روشن میشد هم از این حس چیزی کم نمیکرد. باد ملایمی شاخهها را تکان میداد... همینطور شعلههای توی آتشدان... لبه...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 112
به لیست بلند بالای اسما نگاه کردم و سوت آرامی کشیدم. - چه خبره اسما؟ ناباورانه نگاهش کردم. گوشه لبش را گزید و چیزی نگفت. - قد چهار تا عروس جهاز نوشته! نگاهم به سمت خاله سوزان رفت که حرص خورده گوشهی مبلی نشسته بود. عمو مجتبی گفت: - حل میشه... ایراد نداره! بعد یک قلپ از چای توی دستش را نوشید. خاله...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 113
- آقا طبق فرمایشتون همه رو جمع کردم! صدای جلالی از پشت سرش... سورن خودش صدای قدمها را شنیده بود؛ اما همچنان خیره مانده بود به دوردستها. به مه غلیظی که کوههای اطراف را بلعیده بود. هوای سرد اولِ صبح گونههای اصلاح شدهاش را نیش میزد. با خودش فکر کرد... احتمالاً برف میبارد! سر چرخاند به سمت آدم...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان نپنتی - پارت 114
هر کسی سقوطی دارد؛ اما... سقوط او؟ زمانش حالا نبود. عمرش را صرف تاریکی کرده بود. صرف سایههای سیاه! رخنه کرده بودند توی وجودش... لانه کرده بودند توی سرش... بند بند وجودش را توی یک سیاهچاله حل کرده بود و توی اعماق قلبش عاشقِ این سیاهچاله بود. حتی اگر فرار میکرد! اصل و ریشهاش شده بود سیاهی و تاری...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
