نپنتی به قلم آزاده دریکوندی
پارت هفتم :
زبانم را روی لبهای پوسته پوستهام کشیدم و گفتم:
- من چرا اینجام؟! باور کنید من دزد نیستم... کفشها رو پس اوردم!
بینیام تیر میکشید... آماده گریستن بودم.
- لطفا بشینید! خسته میشید!
نمیدانستم حسی که داشتم خشم بود یا ترس؟ ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

Asal
0گل بود به سبزه نیز آراسته شده. به به جناب سورن خان تشریف فرما شدن اوضاع بیریخت حسابی جا داره بگم اسما خدا لعنتت کنه دختر و خب باعث کار خیرم شد دیگه این بچه ها همو دیدن😎😎😂