ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و هفتم :
نه هومن میتوانست از پشت سر اشکهای سرازیر روی گونههای مهدخت را ببیند، نه مهدخت نگاه خیرهی او را روی خود؛ اما در این میان شاهدی بود که احوال هردو را به تماشا نشسته بود، ماه آن شاهدی بود که در کوچهی دیگری از آن محله نگاه قهوهایسوختهی زنی را به خود خیره کرده بود. هلال ماه لبخند میزد به چشمان خیرهی نیکو ماندگار که داغ سنگینی را در خود جا داده بودند؛ اما آن لبخندش حتی ذرهای لب

لطفا صبر کنید...

😑😑ای خدا
1آخه رمانم انقد مرموز. حداقل یکی از راز هارو فاش کن من انقد خمار نمونم😢