ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و نهم :
آنها که به مقصد خانه از درمانگاه دور شدند، کاوش نشسته کنار تخت نیکو با داروهایی که روی میز کنار تخت گذاشته بود، سرانگشتانش نوازشگرانه روی دست خنک نیکو میرقصیدند و نگاهش یک سانت از چشمان بستهی نیکو دور نمیشد. منتظر بود او چشمانش را باز کند؛ اما گویا نیکو به حدی خسته بود که میلی به بیدار شدن نداشت. شکستگی و غم حتی از نیکوی بیهوش هم سرازیر بود و کاوش با حس غمی که از جسم درهمشکستهی Ø
لطفا صبر کنید...
