ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و پانزده :
بامداد برزگر سر به زیر و با دستان فرو رفته در جیبهای شلوار کتان مشکی، نگاهش را به زمین سرسبز جنگل کوچک سمت راست راه خاکی که میان درختانش رو به عمارت ورهرام به آرامی قدم میزد، دوخته و نوک تار موهای روی سرش افتاده سمت راست سرش که نسبت به روی سر کمی موهایش کوتاهتر بود، در آن عصر خنکی که آوای پرندگان دلپذیرش کرده بود، هرکه کمی به جنگل دقیق میشد میتوانست او را در آن شلوار مشکی و سویشرت
لطفا صبر کنید...
