ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و نوزده :
و اما هومن؛ او که جهان قدر سالن باشگاهی که به آن پناه برده برایش کوچک شده بود، خفه، تنگ، درست مانند قفس. ماندن در این قفس که او را از دیگر اهالی دنیا جدا کرده بود، احساس تلخی را به جانش تزریق کرده بود، شاید تنهایی مطلق. زمین زیر پایش را مرتعش حس میکرد، هر لحظه منتظر خالی شدن زیر پایش بود و با احساس کشش نداشتن برای ادامه بر این انتظار میافزود. زمین میلرزید و آسمان چون سنگ سخت شده بود، هÙ
لطفا صبر کنید...
