ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و بیست :
مقصد بامداد که قدمزنان سعی داشت تمرکز ذهنش را روی ماجرای بحث هومن و هیلا نگه دارد، همان باشگاهی بود که مهدخت به سبب تعقیب کردن هومن تا چند روز پیش تا حدی مطمئن بود هومن آنجاست نه خانه. ماشینش را مقابل راه باریکهای که به آن میرسید، متوقف کرد و با دستانی نشسته روی فرمان، نگاهش را سمت راه باریکه کشاند. اینبار کوچه روشن و راه باریکه هم به کمک تک چراغ بالای در ورودی روشن شده بود. مردمکÙ
لطفا صبر کنید...
