ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و یک :
ظهر بود و شهر ناجوری در این ظهر شلوغ؛ اما گوشهای از این شهر، زیر سقف ساختمانی در میانهی شهر، نور مانیتور سیستمی در کنج سالن بزرگ ادارهای پنهان رسیده به رخ روشن مردی که با اخم کمرنگی نگاه قهوهایتیرهاش را روی خطوط آبی صوت در کادر مستطیلی مشکی وسط صفحه چرخاند و پس از تکیه دادن آرنج چپش به سطح میز قهوهایتیره، سرانگشتانش را به هدفون روی گوش چپش رساند و به آنچه میشنید دقیق شد. دØ
لطفا صبر کنید...
