ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و یازده :
خورشید با تصمیمی ناگهانی، پیش از رسیدن به آسمان ظهر نگاه پر نورش را معطوف طبقهی سوم ساختمانی کرد که در یکی از اتاقهای نسبتاً بزرگش با کاغذ دیواری فیلیرنگ و سرامیکهای مشکی مات، مهدیار اوستا نشسته پشت میز مربعی، چوبی و سفید کنج اتاق، در آن تیشرت آستین بلند یقهگرد و مشکی که آستینهایش را تا میانهی ساق بالا داد بود، شلوار جین تنگ و مشکی و پوتینهای همرنگش، هندزفری به گوش مشغول ط
لطفا صبر کنید...

فاطمه ❤️
0واووو خیلی قشنگ بود مرسی نویسنده جون 💜💜💜