پارت دویست و یازده :

خورشید با تصمیمی ناگهانی، پیش از رسیدن به آسمان ظهر نگاه پر نورش را معطوف طبقه‌ی سوم ساختمانی کرد که در یکی از اتاق‌های نسبتاً بزرگش با کاغذ دیواری فیلی‌رنگ و سرامیک‌های مشکی مات، مهدیار اوستا نشسته پشت میز مربعی، چوبی و سفید کنج اتاق، در آن تیشرت آستین بلند یقه‌گرد و مشکی که آستین‌هایش را تا میانه‌ی ساق بالا داد بود، شلوار جین تنگ و مشکی و پوتین‌های همرنگش، هندزفری به گوش مشغول ط

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    0

    واووو خیلی قشنگ بود مرسی نویسنده جون 💜💜💜

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️