پارت دویست و سوم :

مردمک روی نقشه که محل جنگل، روستا و تپه‌ها را مشخص کرده بود، چرخاند و اخم که با ابروانش بازی کرد، حینی‌که دست چپش همچنان در جیب شلوارش پنهان بود، خطاب به عماد، فواد، آریا، میلاد و مردی میانسال با پوست سبزه و چشم و ابروی مشکی که کنارش ایستاده، نگاه جدی و سختش را به نقشه دوخته و در کت و شلوار سرمه‌ای‌رنگش مقام بالاترش معلوم بود، با لحنی جدی و دقیق که خبر از دقت زیادش روی موضوع صحبتش می‌د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    2

    یه دفاعیه محکم 💖💗 ممنون نویسنده 💜💜

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️