نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت هشتاد و یک :
پردیس محکم و قاطعانه گفت:
-گوش کن ببین چی میگم پژمان. من دیگه اون دختر احمقِ قبل نیستم که افسار بندازی گردنم و دنبال خودت بکشی. اونوقتم خودم از آرش پُر بودم که پشت پا به همه چیز زدم و دنبالت اومدم. راهتو از من جدا کن و بچسب به کار خودت. دیگه کاری به کار من نداشته باش.
-نرین تو همه چی. با افشین حرف زدم، قراره گروه بزنیم واسه یه پروژهی درست و درمون.
سر چرت و پرت گفتن پژمان درآمد و
لطفا صبر کنید...

م
1آخی،طفلک نفس،چه شرایط سخت و ناراحت کننده ای،بالاخره با خودش کنار میاد با اون دل مهربونش پردیس رو می بخشه 🥺🙏🏻