نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت نود و دوم :
با صدای بلند دخترها و جوانترها، نگاهش توی سالن خانه به گردش افتاد. برخی از همکلاسیهایش من جمله رزیتا جز مهمانان بودند و جلو آمدند. علت برق نگاهش را فهمید و بهش خندید. دخترها نفس را با سر و صدا از آغوش پدرش درآوردند و وسط سالن با آهنگ سوپرایز شروع به پایکوبی کردند. خنده روی لب قشنگ نفس نشست. در هر چرخی که زد، پدرش را از زوایای مختلف نگاه کرد. ژیله و شلوار سفیدی پوشیده بود که با پیراهن مشکÛ

لطفا صبر کنید...

م
1سعی کن زیادی بهت خوش نگذره به خودت وعدهایی بدی نیلوفرجون،آرش صاحب داره 🤭🙏🏻