پارت نود و دوم :

با صدای بلند دخترها و جوان‌ترها، نگاهش توی سالن خانه به گردش افتاد. برخی از همکلاسی‌هایش من جمله رزیتا جز مهمانان بودند و جلو آمدند. علت برق نگاهش را فهمید و بهش خندید. دخترها نفس را با سر و صدا از آغوش پدرش درآوردند و وسط سالن با آهنگ سوپرایز شروع به پایکوبی کردند. خنده روی لب قشنگ نفس نشست. در هر چرخی که زد، پدرش را از زوایای مختلف نگاه کرد. ژیله و شلوار سفیدی پوشیده بود که با پیراهن مشکÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    سعی کن زیادی بهت خوش نگذره به خودت وعدهایی بدی نیلوفرجون،آرش صاحب داره 🤭🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    دقیقا 😁🫂

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️