نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت نود و چهارم :
-خوش آمدید جناب.
متقابلا دانیار گفت:
-از دیدارتون خوشحالم آقای بهمنش. باعث افتخاره پدر دانشجویِ مستعدم رو زیارت میکنم. بابت داشتن آذر خانم بهتون تبریک میگم.
شانههای آذر با شرمساری بالا آمد و زبانش بین تشکر کردن و نکردن به کامش چسبید. از واکنش پدرش بیشتر از دانیار واهمه داشت. اما پدرش با رفتاری کاملا محترمانه خیال او را راحت کرد. بیآنکه نگاهی به دخترک بیندازد:
-من به انØ
لطفا صبر کنید...

م
1کاش همینطور که به دانیار گفت به بچهاش اطمینان داشت،اینقدر آرشو نمی چزوند 😔🙏🏻