پارت نود و چهارم :

-خوش آمدید جناب.
متقابلا دانیار گفت:
-از دیدارتون خوشحالم آقای بهمنش. باعث افتخاره پدر دانشجویِ مستعدم رو زیارت می‌کنم. بابت داشتن آذر خانم بهتون تبریک می‌گم.
شانه‌های آذر با شرمساری بالا آمد و زبانش بین تشکر کردن و نکردن به کامش چسبید. از واکنش پدرش بیشتر از دانیار واهمه داشت. اما پدرش با رفتاری کاملا محترمانه خیال او را راحت کرد. بی‌آنکه نگاهی به دخترک بیندازد:
-من به انØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    کاش همینطور که به دانیار گفت به بچهاش اطمینان داشت،اینقدر آرشو نمی چزوند 😔🙏🏻

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️