پارت هشتاد و هشتم :

در ساختمان را که باز کرد، پژمان به در حیاط رسیده بود. پناه دنبالش دوید و پایش را چسبید. پستانکش را کَج، کُنج لپش انداخته بود و با حرص گازش می‌زد. دست کودک را از دور پایش باز کرد و داخل راند. بیرون که رفت، صدای جیغ پناه پشتش دوید. مادر دست کودک را کشید تا داخل ببردش و تنش کاپشن بپوشاند. می‌دانست نمی‌تواند داخل نگهش دارد. سرتق و لجباز بود مانند پژمان! مثل همان نگاهِ تندی که از قدیم به آرش داش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    یه آدم چقدر می تونه پست و بیشعورو عقده ای باشه که یه مادر افسرده رو از بچش دور کنه تازه با دروغاش زحرش هم بده،اصلا این پژمان آدم هست،احساس داره؟🤔😠🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    شبیه پژمان زیادن که فقط به منافع خودشون فکر می‌کنن

    ۱ ماه پیش
کپی شد!